معنی مضا
8 بازدید
[ مَ ] (ع اِمص) مضاء۳. بُرندگی و تيزی: در صد مصاف معرکه گر کند گشتهام روزی به يک صقال به جای آيد اين مضا. مسعودسعد (ديوان چ رشيدياسمی ص2). ز چرخ گردان مهری ز کوه ثابت زر ز چشم ابر سرشکی ز حد تيغ مضا. مسعودسعد (ديوان چ رشيدياسمی ص8). || تندی. سرعت. روانی: بود حيدر در مضاء حمله چون شاه جهان تا به مردی اين جهان آوازهٔ حيدر گرفت. مسعودسعد (ديوان ص75). گهِ وقار و گهِ جود، دست و طبع تو راست ثبات تند جبال و مضاء تيز رياح. مسعودسعد. نه داشت ثبات حزم تو کوه نه يافت مضای عزم تو باد.مسعودسعد. ز رای اوست نفاذی که در قضا باشد ز وهم اوست مضائی که اين قدر دارد. مسعودسعد (ديوان چ رشيدياسمی ص88). مضای عزمش بر روی باد بست جناح ثبات حزمش در مغز کوه کوفت قدم. مسعودسعد (ديوان چ رشيدياسمی ص350). || نفاذ. امضاء. عزم: حشمتش را مضاء بهرام است رتبتش را علو کيوان باد.مسعودسعد. در هر کار که اعتماد بر مضا۴ و نفاذ تو کردهام. (کليله چ مينوی ص234)... زن حکيم و خردمند داشت که به سداد و غنا و نفاذ و مضا۵مذکور باشد. (کليله چ مينوی ص350). مضاء رای تو چون گوهر ظفر بنمود خرد بديد که از برق چون جهد الماس. سيدحسن غزنوی. مضای خشم تو بر نامهٔ اجل توقيع نفاذ امر تو بر دعوی قضا برهان. انوری (ديوان چ مدرس رضوی ص357). و رجوع به مادهٔ بعد شود. {P(1) -ناظمالاطباء به کسر ميم نيز ضبط کردهاست. P}{P(2) -در اقرب الموارد: ان فی مض و بضلمطمعاً، و هی حکايه صوت، ای لا. P}{P(3) -رجوع به معنی چهارم مضاء شود. P}{P(4) -گذشتن، روانه شدن، مجری گشتن. اينفعل لازم را بجای فعل متعدی به کار برده است، چه مجری گشتن به کار عايد میشود نه به آن شخص که اعتماد بر وی کرده است. (حاشيهٔ مينوی بر کليله). P}{P(5) -کاربری. (حاشيهٔ همان کتاب). P} {$21032$}
کلمات همقافیه با «مضا»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ضا» برای سرودن شعر