معنی مصور
6 بازدید
[ مَ ] (ع اِ) مادهبز. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظمالاطباء). || (ص) ناقهٔ کمشير. (منتهی الارب) (ناظمالاطباء). || ناقه که شيرش بدرنگ برآيد. ج، مِصار، مَصائِر. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظمالاطباء).[ مُ ] (ع اِ) جِ مِصْر. (منتهی الارب) (ناظمالاطباء). رجوع به مصر شود.[ مُ صَوْ وِ ] (ع ص) صورتکننده. (از منتهی الارب) (مهذبالاسماء) (السامی فی الاسامی). ج، مصورون. || آفريننده. (از منتهی الارب) (ناظمالاطباء). مقابل مصوَّر. ايجادکننده. موجد. بهوجودآورنده. ترکيبدهنده. (يادداشت مؤلف). شکلدهنده: يک جوهر ترکيبدهندهست و مصور يک جوهر ترکيبپذير است و مصوَّر. ناصرخسرو. سزد که روی اطاعت نهند بر در حکمش مصوری که درون رحم نگاشت جنين را. سعدی. || آنکه صورت میکشد و نقاشی میکند. نقاش. پيکرساز. (ناظمالاطباء). پيکرکننده. (دهار). نگارندهٔ صورت. (ترجمانالقرآن جرجانی ص89). صورتبخشنده. چهرهآرای. صورتگر. پيکرنگار. نقاش. نگارنده. نگارگر. تصويرگر. صورتساز. چهرهنما. چهرهنمای. (يادداشت مؤلف): بفرمود تا زخم او را به تير مصور نگاری کند بر حرير.فردوسی. ز لشکر سواری مصور بجست که مانند صورت نگارد درست.فردوسی. فراوان مصور بجست از يمن شدند آن سران بر درش انجمن.فردوسی. رمح تو و تير تو و شمشير تو باشد گر نقش کند وهم مصور صور فتح. مسعودسعد.[ مُ صَوْ وِ ] (اِخ) نامی از نامهای خدایتعالی. واهبالصور: گر از راست کژّی نبايد که آيد چرا هست کرده مصور مصوَّر؟ناصرخسرو. فزونی و کمّی در او ره نيابد که بد زاعتدال مصور مصور.ناصرخسرو. ز مردی و جگر نگذاشت باقی مصور در تو ای زيبا مصوَّر.ازرقی.[ مُ صَوْ وِ ] (اِخ) مشهدی حاجی علیقليخان، فرزند حاجی رضاقلی. در تهران به سال 1227 هـ . ق. متولد شد. غالباً در مشهد تحصيل علم نقاشی و شاعری کرد و از هر دستی شعر دارد. از اوست: پير و پتياره جهان را ای دل از پيری مشو شو بکر و مکاره زمان را ای تن از بکری مکن زن چند پويی چون سکندر ای دل اندر گرد گيتی چند پايی چون سليمان ای تن اندر دهر اهون بی بنا بنيان جهان دانی چه باشد رخنه سرپل بیپی و پايان زمان دانی چه باشد سيل پلکن. (از مجمعالفصحاء ج2 ص456). وی در سال 1285 هـ . ق. زنده بوده است. (از فرهنگ سخنوران).[ مُ صَوْ وِ ] (اِخ) مير سيدعلی، پسر مير مصور. از شعرای قرن دهم هجری است. نقاش و مصوری توانا و هنرمند بود. به سبب رنجش از عراق به هندوستان رفت و در {P(1) .elleyoV - P}{$21028$}خدمت جلالالدين اکبر به مراتب عالی رسيد. بين او و غزالی مشهدی شکرآبی پيدا شد و يکديگر را هجو کردند. شعر نيکو میگفت و بيت زير از اوست: صبحدم خار دم از همدمی گل میزد ناخنی بر دل صدپارهٔ بلبل میزد. (از ترجمهٔ مجمعالخواص ص97) (از فرهنگ سخنوران).[ مُ صَوْ وَ ] (ع ص) نعت مفعولی از تصوير. || نقاشیشده و دارای صورت و شکل. (ناظمالاطباء). نقششده. بهنقش. نگاشته. تصويرشده. بهصورتدرآمده. پيکرکرده. درصورتآورده. (يادداشت مؤلف): يکی همچو ديبای چينی منقش يکی همچو ارتنگ مانی مصور.فرخی. يک جوهر ترکيبدهندهست و مصور يک جوهر ترکيبپذير است و مصوَّر. ناصرخسرو. سپهری بينم و سيارگانی به صورتهای گوناگون مصور.ناصرخسرو. زهی سخای مصور به روز بزم و نشاط زهی قضای مجسم به روز رزم و وغا. مسعودسعد. از فلکی شريفتر يا شرف مشخصی از فلکی کريمتر يا کرم مصوری.خاقانی. در او قرصهٔ خور ز چرخ ترنجی چو نارنج در شيشه بينی مصور.خاقانی. علم آدميت است و جوانمردی و ادب ورنه ددی به صورت انسان مصوری. سعدی. - مصور شدن؛ نقش يافتن. نگاشته شدن. نقش پذيرفتن. تصوير يافتن. منقوش شدن. نقش بستن. مجسم شدن: ای ذات تو ناشده مصور اثبات تو عقل کرده باور.ناصرخسرو. چون متصور شود در دل ما نقش دوست همچو بتش بشکنم هرچه مصور شود. مولوی. از خيال تو به هر سو که نظر میکردم پيش چشمم در و ديوار مصور میشد. سعدی. - مصور گشتن (گرديدن)؛ مصور شدن. نقش بستن. شکل گرفتن. نقش پذيرفتن. تصوير يافتن. به صورت آمدن: راهی چون پشتهپشته سنگ و در آن راه سينهٔ بازان به نعل گشته مصور.مسعودسعد. تا مصور گشت بر چشمم جمال روی دوست چشم خودبينی ندارم رای خودراييم نيست. سعدی. - نامصور؛ شکلنگرفته. بهصورتدرنيامده: اندر مشيمهٔ عدم از نطفهٔ وجود هر دو مصورند ولی نامصورند.ناصرخسرو. || متشکلشده. (ناظمالاطباء). مخلوق. (يادداشت مؤلف). مخلوق. آفريده. آفريدهشده. ايجادشده. بهوجودآمده: گر از راست کژّی نبايد که آيد چرا هست کرده مصور مصوَّر؟ناصرخسرو. فزونی و کمّی در او ره نيابد که بد زاعتدال مصور مصور.ناصرخسرو. ز رحمت مصور ز حکمت مقدر به نسبت مطهر به عصمت مشهر. ناصرخسرو. || بهخيالآمده. (يادداشت مؤلف): ذکر هندستان کند پيل از طلب پس مصور گردد آن ذکرش به شب.مولوی. رفتی و همچنان به خيال من اندری گويی که در برابر چشمم مصوری.سعدی. - مصور شدن؛ قابل تصور شدن. به نظر رسيدن. به صورت درآمدن. صورت يافتن: وگر چنانکه مصور شود گزير از عشق کجا روم که نمیباشدم گزير از دوست. سعدی. - مصور کردن؛ تصوير کردن. نگاشتن. نقش زدن. منقوش ساختن. به صورت درآوردن. تصوير کردن. به خيال آوردن: تو سر به صحبت سعدی درآوری، هيهات زهی خيال که من کردهام مصورِ خويش. سعدی.
کلمات همقافیه با «مصور»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ور» برای سرودن شعر