معنی مصنع
6 بازدید
[ مَ نَ ] (ع اِ) جای گرد آمدن آب باران. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). غدير. آبگير طبيعی. || آبانبار. مصنعه. آبگير و حوض. (غياث). آبدان. و رجوع به مصانع شود: و آب اين شهر [ تنيس ] از اين مصنعهاست که به وقت زياده شدن نيل پر کرده باشند و تا سال ديگر از آن آب برميدارند و استعمال میکنند. (سفرنامهٔ ناصرخسرو چ دبيرسياقی ص65). و مصنعهای نيکو باشد ازبهر آب. (فارسنامهٔ ابنالبلخی ص143). به هجر و يمامه رسيد [ شاپور ] و چاهها و مصنعهاء آب ايشان را میانباشت. (فارسنامهٔ ابنالبلخی ص68). جز آب باران هيچ آب ديگر نبود و مصنعها کردهاند که مردم آب از آن خورند. (فارسنامهٔ ابنالبلخی ص136). عرضگاه دشت موقف عرض جنات است از آنک مصنع او کوثر و سقاش رضوان ديدهاند. خاقانی. رود خون جريان يافت و مصنع دم از دم ضيع مصنع شد. (درهٔ نادرهٔ چ شهيدی ص239). || کاريز. (غياث). || بنا و عمارت و قصر. {P(1) -به معنی تصميمکننده که معمولاً به فتح ميم خوانند، چنانکه میگويند: مصمم شدم که اين کار را انجام بدهم، به کسر ميم يعنی به صيغهٔ اسم فاعل است. (نشريهٔ دانشکدهٔ ادبيات تبريز سال 2 شمارهٔ 1 ص26). P}{$21026$}(ناظمالاطباء). مصنعه. || قلعه. (غياث). مصنعه. || محل ساختن. جای صنعت و کار دستی. کارخانه. کارگاه.[ مُ صَنْ نَ ] (ع ص) برساخته. (يادداشت مؤلف). مجعول. و رجوع به مصنوعی شود. || کند: فرس مصنع؛ اسب کند. مقابل جواد: هيچکس از ماه مقنع و فرس مصنع کار بدر تمام و سير جواد خوشخرام توقع نکرد. (درهٔ نادره چ شهيدی ص46).|| آراسته. زيبا: رود خون جريان يافت و مصنع دم از دم ضيع مصنع شد. (درهٔ نادره چ شهيدی ص239).
کلمات همقافیه با «مصنع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نع» برای سرودن شعر