معنی مصلحتی
6 بازدید
[ مَ لَ حَ ] (ص نسبی) منسوب به مصلحت. از روی مصلحت. بنابه مصلحت. - کَرِ مصلحتی؛ که برحسب مقتضای حال خود را ناشنوا يا سنگينگوش معرفی کند. آنکه به دروغ، دانستن امری را ندانسته و ناشنوده نمودن خواهد. (يادداشت مؤلف). - امثال: -کر مصلحتی دوا ندارد. (امثال و حکم دهخدا). رجوع به مصلحت شود. || (حامص) مصلحت بودن: بدان که آن بیصبری ترک کنی دليل آن نکند که تو را يقينی نيست که آن مصلحت است و يا تصديق نکرده باشی در مصلحتیِ آن. (معارف بهاء ولد ص488).
کلمات همقافیه با «مصلحتی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تی» برای سرودن شعر