معنی مصلحتگزار
5 بازدید
[ مَ لَ حَ گُ ] (نف مرکب) خيرانديش. صلاحانديش. || عاقل و زيرک و هوشيار. || کارگزار. (ناظمالاطباء). مباشر. || مشاور. مستشار. رايزن. (از يادداشت مؤلف). || (اصطلاح سياسی در دولت عثمانی) کاردار سفارت.
کلمات همقافیه با «مصلحتگزار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زار» برای سرودن شعر