معنی مصلحت
11 بازدید
[ مَ لَ حَ ] (ع اِ) مصلحه. مقابل مفسده. (غياث). خلاف مفسدت. (آنندراج). صواب. شايستگی. صلاح. صلاحکار: پس صباح کرد و حال آنکه هر بلايی دفع شده بود و... هر مصلحتی نمايان و پيدا گشته. (تاريخ بيهقی چ اديب ص312). علم داشتم به اينکه او داناست به مصلحتهای کسی که در بيعت اوست از خاص و عام. (تاريخ بيهقی چ اديب ص315). ببخشد او را حياتی که وفا کند به کار دنيا و دين و عمری که کفايت کند مصلحتها را. (تاريخ بيهقی). آنجا که يک مصلحت خداوند سلطان باشد در آن بندگان دولت را هيچ چيز باقی نماند. (تاريخ بيهقی چ اديب ص269). ثابت سازد نزد عام و خاص که اميرالمؤمنين فروگذاشت نمیکند مصلحت خلاف را. (تاريخ بيهقی چ اديب ص314). آنچه به مصلحت مال... تو پيوندد بر آن ثابت نکنی. (کليله و دمنه). مکاريان آن بارها را به سوی خانهای بردن اوليتر ديدند و به مصلحت نزديکتر. (کليله و دمنه). قابله بهر مصلحت بر طفل وقت نافه زدن نبخشايد.خاقانی. کيفيت مصلحت و مفسدت ولايت خود که سبب آن چيست. (تاريخ جهانگشای جوينی). آن کس که توانگرت نمیگرداند او مصلحت تو از تو بهتر داند.(گلستان). هر آنکه گردش گيتی به کين او برخاست به غير مصلحتش رهبری کند ايام. (گلستان). - امثال: -کم گوی و بجز مصلحت خويش مگوی. باباافضل کاشی. -امروز بدان مصلحت خويش که فردا دانی و پشيمان شوی و سود ندارد. ؟ (از امثال و حکم دهخدا). -هر کسی مصلحت خويش نکو میداند. ؟ (از امثال و حکم دهخدا). - مصلحت کار؛ صلاح کار. اقتضای کار. مطابق اقتضای کار: چشمهٔ اين گل چو وفادار نيست روی بدو مصلحت کار نيست.نظامی. - مصلحت گرفتن کار؛ به صلاح آمدن. درست و نيکو شدن. به جريان صحيح و دلخواه افتادن: کار من مصلحت کجا گيرد خاصه کاين فتنه در ميان افتاد.خاقانی. || اقتضا. سازگاری. تناسب. مناسبت. (يادداشت مؤلف). || سزاوار و قابل. {P(1) .fitcerroC - P}&{$21021$}(ناظمالاطباء). مناسب. مقتضی. درخور. شايسته آنچه صلاح شخص يا جمعی در آن باشد. (از يادداشت مؤلف): با نفس هرکه درآميختم مصلحت آن بود که بگريختم.نظامی. مصلحت در دين ما جنگ و شکوه مصلحت در دين عيسی غار و کوه.مولوی. عيب درويش و توانگر به کم و بيش بد است کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنيم. حافظ. || آنچه صلاح و نفع تشخيص شود: بود آن همگان را غرض و مصلحت خويش اين را غرض و مصلحت شاه جهان است. منوچهری. من آنچه مصلحت بود میگفتم. (سفرنامهٔ ناصرخسرو چ دبيرسياقی ص152). بونصر را ازبهر مصلحت وقت به ناحيت جوزجانان فرستادند. (ترجمهٔ تاريخ يمينی ص162). مصلحان را نظرنواز شوم مصلحت را به پند باز شوم.نظامی. ازبرای مصلحت مرد حکيم دُمّ خر را بوسه زد خواندش کريم.مولوی. || غرض. (يادداشت مؤلف). منظور: ملوک پيشين مر اين نعمت را به سعی اندوختهاند و برای مصلحتی نهاده. (گلستان). گفت ای پدر فرمان تو راست نگويم، وليکن خواهم که مرا بر فايدهٔ اين مطلع گردانی که مصلحت در نهان داشتن چيست. (گلستان). || صلاحانديشی. رعايت اقتضای حال: احمد گفت روی ندارد مجروح به جنگ رفتن مگر مصلحتی باشد. (تاريخ بيهقی چ اديب ص353). چون بُعد مسافرت به قرب مبدل شد بايد که مقدم و سرور شما عزيمت حضرت مصمم کند تا آنچه مصلحت و مقتضی وقت باشد استماع کرده... مراجعت نمايد. (سلجوقنامه چ خاور ص11). اگرچه پيش خردمند خامشی ادب است به وقت مصلحت آن به که در سخن کوشی. سعدی (گلستان). || نيکی. خلاف مفسدت. ج، مصالح. صلوح. (يادداشت مؤلف). || خيرخواهی و نيکانديشی و خيريت. (ناظمالاطباء): شير بعد از تأمل بسيار فرمود که اين سخن عين مصلحت و هواخواهی است. (انوار سهيلی). - راه مصلحت سپردن؛ در طريق خيرخواهی گام زدن: خان داند که... ملوک روزگار که با يکديگر دوستی به سر برند و راه مصلحت سپرند وفاق و ملاحظات را پيوسته گردانند. (تاريخ بيهقی). || مشورت. (ناظمالاطباء). صلاحانديشی: تنی چند از بندگان محمود گفتند حسن ميمندی را که سلطان تو را چه گفت در فلان مصلحت. (گلستان). - به مقتضای مصلحت؛ موافق مشورت و صلاحبينی. (ناظمالاطباء). - برای مصلحتی گرد آمدن؛ اجتماع کردن مشورتی و چارهسازی کاری را. || نصيحت و پند. (ناظمالاطباء). - مصلحت دادن؛ پند و نصيحت کردن. (ناظمالاطباء). || شغل و عمل و خدمت. (ناظمالاطباء). || موقع لازم. (ناظمالاطباء). || در شاهد زير معنی تزوير و چارهجويی از روی ريا دارد: چون ميان او و اسکندر مخالفت و دشمنی بود برحسب قضيهٔ الحرب خدعه او را بگرفتند و پيش اسکندر فرستادند و به زبان مصلحت و فريب پيغام دادند که دشمن تو را فرستاديم انديشه به خود راه مده و بیتوقف بيا. (ظفرنامهٔ يزدی ص404).
کلمات همقافیه با «مصلحت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حت» برای سرودن شعر