معنی مصل

معنی مصل

6 بازدید
[ مَ ] (ع مص) تراويدن. (منتهی‌ الارب) (آنندراج). تراويدن و روان گرديدن و چکيدن. (ناظم‌الاطباء). تراويدن چيزی و چکيدن آن. (دهار) (تاج المصادر بيهقی). || قرار داده شدن چيزی در خنوری از برگ‌ خرما و يا سفال تا آب آن بچکد. (ناظم‌الاطباء). || پنير ساختن، و آن چنين‌ باشد که شير منجمد را در آوند برگ خرما يا سفال و جز آن گذارند تا آبش بچکد. (منتهی‌ الارب) (آنندراج). || کشک ساختن، يعنی‌ ريختن شير را در خنوری از برگ خرما و جز آن تا آب وی بچکد. (از ناظم الاطباء). || اندک روان شدن چيزی از زخم و جز آن. (منتهی الارب) (ناظم‌الاطباء) (آنندراج). || چکيدن از دست کسی. || چکيده شدن‌ چيزی. || جدا گرديدن آب از شير. (ناظم‌الاطباء). || جدا گرديدن برای کسی از حق وی. (از اقرب الموارد) (از ناظم‌الاطباء). جدا کردن جهت کسی از حق او. (منتهی‌ الارب). || تباه کردن مال خود را و به‌ نابايست خرج کردن آن را. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم‌الاطباء).
[ مَ ] (ع اِ) ترف. (مهذب‌الاسماء) (منتهی الارب). رخبين. قره‌قروت. (يادداشت‌ مؤلف). آبی که از پنير بيرون آيد پس از پختن‌ و فشردن، و آن مضر معده است. (منتهی‌ الارب) (از ناظم‌الاطباء) (آنندراج). عصارهٔ اقط را گويند، چون او را پزند و آب از او بيرون کشند او را مصل و مصار گويند و اقط را پارسيان در بعضی کتب به لول (MMM لور) تفسير کرده‌اند و بعضی پنير گفته‌اند. معده را مضر است و توليد اخلاط رديه بکند. (ترجمهٔ صيدنهٔ ابوريحان بيرونی). به ترکی قراقروط نامند و در اصفهان قارا گويند و آن مائيهٔ دوغی است که طبخ داده غليظ او را کشک‌ سازند و مائيهٔ او را بار ديگر جوشانيده منعقد نمايند. (از تحفهٔ حکيم مؤمن): کشک و مصل و نار و غوره سير و سرکه گو برو قليه گو بازآ که بورک ترک هر شش می‌کند. بسحاق اطعمه. و رجوع به اختيارات بديعی و تذکرهٔ داود ضرير انطاکی ص‌307 شود. || کشک. (يادداشت مؤلف): قال ابن‌تلميذ ان الدوغ‌ اذا اغلی حتی يغلظ و طرح فيه ملح ثم شمس‌ حتی يجف و يشتد حموضته فهو المصل. (بحر الجواهر).
[ مُ صِ‌ل‌ل ] (ع ص) لحم مصل؛ گوشتی گنده. (مهذب‌الاسماء).

کلمات هم‌قافیه با «مصل»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «صل» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید