معنی مصفح
5 بازدید
[ مُ فَ ] (ع ص، اِ) کژ و مايل از هر چيزی. (منتهی الارب) (آنندراج). کج و مايل به چيزی. (ناظمالاطباء). || پهن از هر چيزی. (منتهی الارب) (ناظمالاطباء) (آنندراج). پهناور. (از اقرب الموارد). || سيف مصفح؛ تيغ پهناور. (منتهی الارب) (ناظمالاطباء) (آنندراج). || صدر مصفح؛ سينهٔ پهناور. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || (اِ) روی نرم و نيکو. || بينی که استخوان آن معتدل باشد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظمالاطباء) (از اقرب الموارد). || سری که دو صدغ وی فرورفته و مابين پيشانی و پس گردن آن دراز باشد. (از اقرب الموارد) (ناظمالاطباء). سر تنگ دراز. پيشانی دراز و پست گردن. || آنکه هر دو جنب سر او پست و پيشانی او برآمده باشد. (منتهی الارب) (آنندراج). || مقلوب. (اقرب الموارد). || هر دلی که در آن ايمان و نفاق فراهم آمده باشد. (منتهی الارب) (ناظمالاطباء) (آنندراج) (از اقرب الموارد). || تير ششم از تيرهای قمار. (از اقرب الموارد) (ناظمالاطباء). تير ششم قمار، و آن را مسهل هم گويند. (منتهی الارب) (آنندراج). تير ششم قمار. (مهذبالاسماء).[ مُ صَفْ فَ ] (ع ص) پهن و عريض. (ناظمالاطباء). پهناور از هر چيزی. (منتهی الارب) (آنندراج). || مرد پهنسر. (منتهی الارب) (ناظمالاطباء) (آنندراج). پهنسر. (مهذبالاسماء). || شمشير پهن. (ناظمالاطباء). تيغ پهنرخسار. (آنندراج).
کلمات همقافیه با «مصفح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فح» برای سرودن شعر