معنی مصعب

معنی مصعب

4 بازدید
[ مُ عَ ] (ع ص) گشن و گشنی که‌ هنوز زير بار و يا سواری نيامده باشد. (منتهی‌ الارب) (آنندراج) (ناظم‌الاطباء). گشن اشتر. (مهذب‌الاسماء). اسبی که سواری نداده و سوار شدن بر آن دشوار باشد. نر. فحل. || شتر سرکش. (منتهی الارب) (ناظم‌الاطباء) (آنندراج). || کار دشوار و سخت و شديد. ج، مصاعب. (يادداشت‌ مؤلف).
[ مُ عِ ] (ع ص) صاحب شتر سرکش. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم‌الاطباء).
[ مُ عَ ] (اِخ) ابن جابر، مکنی به‌ ابونصر. تابعی است. (يادداشت مؤلف).
[ مُ عَ ] (اِخ) ابن زبير. از مردان نامی‌ صدر اسلام و دست راست برادرش عبداللََّه‌ زبير بود که حجاز و عراق را به زير سلطهٔ برادر درآورد و مختار ثقفی را شکست داد و کشت. عبدالملک مروان با او به جنگ‌ پرداخت و چون از شکست او عاجز ماند برادرش محمد را با امان‌نامه‌ای پيش او فرستاد با هزارهزار درهم صله و فرمان‌ حکومت عراقين تا از جنگ دست بردارد. مصعب نپذيرفت تا عبدالملک سپاهی گران به‌ نبرد وی فرستاد و او در جنگ کشته شد و سرش را برای عبدالملک بردند (سال 71 هـ . ق.). قبيلهٔ بنی مصعب در هناويهٔ مصر بدو منسوب است. تولد مصعب به سال 26 هـ . ق. بوده است. (از الاعلام زرکلی).
[ مُ عَ ] (اِخ) ابن سعدبن ابی‌وقاص. سردار نامی اسلام و برادر عمر سعد معروف و مکنی به ابوزراوه. تابعی است. (از يادداشت‌ مؤلف).
[ مُ عَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه‌بن مصعب‌بن‌ ثابت‌بن عبداللََّه‌بن زبيربن العوام. محدث و راويه و شاعر است و پدر او عبداللََّه مکنی به‌ ابوعبداللََّه، نزيل بغداد و اديب از اشرار ناس‌ بوده و ستمکاری او بر فرزندان علی‌بن‌ ابيطالب (ع) و جز او با يحيی‌بن عبداللََّه‌ معروف است. وفات مصعب در 233 هـ . ق. به‌ نودوشش‌سالگی روی داده است. و مصعب‌ عم زبيربن ابی‌بکر است و از مصعب است‌ کتاب النسب الکبير و کتاب نسب قريش. (الفهرست ابن‌النديم). و رجوع به اعلام‌ زرکلی شود.
[ مُ عَ ] (اِخ) ابن عمر. صاحب لواء رسول‌اللََّه (ص) است. (منتهی الارب).
[ مُ عَ ] (اِخ) ابن عميربن هاشم‌بن‌ عبدمناف، مکنی به ابومحمد. يکی از کبار صحابهٔ کرام و از قبيلهٔ بنی‌عبدالدار و از کسانی بود که در آغاز بعثت حضرت در مکه‌ به اسلام گرويدند. او دين خود را نهان‌ می‌داشت ولی خانواده‌اش بدان پی بردند و او را زندانی کردند اما او با کسانی که به حبشه‌ مهاجرت کردند بدان ديار گريخت سپس به‌ مکه برگشت و به مدينه مهاجرت نمود و نخستين کسی است که در مدينه در نماز جمعه شرکت کرد و در مدينه به عنوان مقری‌ شهرت يافت. در غزوهٔ بدر شرکت کرد و در احد پرچم اسلام را در دست داشت و به‌ شهادت رسيد (سال سوم هجری) در عهد جاهليت در زيبايی و ثروت و جوانی مشهور بود ولی با ظهور اسلام به زهد گراييد و به‌ مصعب‌الخير ملقب گرديد. گويند آيهٔ شريفهٔ {/B«مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ رِجََالٌ صَدَقُوا مََا عََاهَدُوا اَللََّهَ عَلَيْهِ »1-833:23/}۲ در شأن او و يارانش نازل شد. (از اعلام زرکلی).
[ مُ عَ ] (اِخ) ابن محمدبن ابی‌الفرات‌ قرشی عبدری صقلی، مکنی به ابوالمعرب‌ (423 -508 هـ . ق.). شاعر و اديب و از مردم‌ صقليه بود. در اشبيليه سکنی گزيد و معتمدبن‌ عباد او را سخت گرامی می‌داشت. ديوان‌ شعرش ميان مردم دست به دست می‌گشت. (از الاعلام زرکلی).

کلمات هم‌قافیه با «مصعب»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «عب» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید