معنی مصع
6 بازدید
[ مَ ] (ع مص) درخشيدن برق و جز آن. (از منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || بچه انداختن زن. (منتهی الارب) (ناظمالاطباء). انداختن بچه از شکم. (تاج المصادر بيهقی). انداختن زن بچه را. (آنندراج). || پيخال انداختن مرغ. (از منتهی الارب) (از ناظمالاطباء) (از آنندراج). || بر پاشنهٔ خود ريدن از ترس و بيم و يا از شتابزدگی. (منتهی الارب) (ناظمالاطباء) (از آنندراج). || شاشيدن. (ناظمالاطباء). کميز انداختن. (منتهی الارب). || دم جنبانيدن و سخت دويدن. (از منتهی الارب) (ناظمالاطباء) (آنندراج) (از اقرب الموارد). جنبانيدن ستور دم خود را و زدن با آن. (از منتهی الارب) (ناظمالاطباء). جنبانيدن ستور دنبال را. (تاج المصادر بيهقی) (المصادر زوزنی). جنبانيدن ستور دنب را. (دهار). || نيک شتافتن. (منتهی الارب) (ناظمالاطباء) {P(1) .soihC - P}{P(2) -در معنی بنده، و ممکن است در معنی سرور باشد که در آن حال «مصطنِع» خواهد بود. P}&{$21015$}(تاج المصادر بيهقی) (آنندراج). شتاب گذشتن. (ناظمالاطباء) (آنندراج). || با آب اندک تر کردن حوض را. || رفتن در زمين. (منتهی الارب) (ناظمالاطباء). || رفتن اسب. || به شمشير يا به تازيانه زدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظمالاطباء). زدن شمشير. (تاج المصادر بيهقی). || اندک زدن يعنی دو ضربت يا چهار ضربت. (منتهی الارب) (آنندراج). اندک زدن و سه چهار ضربه بيش نزدن. || رفتن دل کسی از ترس و يا از شتابزدگی. (ناظمالاطباء). || دلرفته و بيدل شدن از بيم يا از شتابزدگی. (منتهی الارب) (آنندراج). || با آب سرد زدن پستان مادهشتر را. (از منتهی الارب) (ناظمالاطباء). || رفتن شير شتران. (منتهی الارب). رفتن شير از پستان مادهشتر و برگشتن آن. || رفتن و سپری شدن سرما و هر چيزی. (منتهی الارب) (ناظمالاطباء) (آنندراج).[ مَ صِ / مَ ] (ع ص) مرد به سختی شمشيرزن. (ناظمالاطباء). مرد شمشيرزن. (منتهی الارب) (آنندراج). || مرد استواراندام توانا. (منتهی الارب) (ناظمالاطباء) (آنندراج). || پير زحار۱. (منتهی الارب) (آنندراج). || با مخراق دربازنده. (منتهی الارب) (از آنندراج). بازیکننده با مخراق. (ناظمالاطباء).[ مُ صَ ] (ع اِ) جِ مُصَعه. (منتهی الارب) (ناظمالاطباء) (اقرب الموارد).[ مُ ] (ع اِ) جِ مُصْعه. (منتهی الارب) (ناظمالاطباء) (از اقرب الموارد). و رجوع به مصعه و مُصَع شود.
کلمات همقافیه با «مصع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «صع» برای سرودن شعر