معنی مصروع
10 بازدید
[ مَ ] (ع ص) برزمينافکندهشده. (آنندراج). || (اصطلاح پزشکی) صرعزده و کسی که گرفتار بيماری صرع باشد. (ناظمالاطباء). بيمار صرع. (آنندراج). مجنون. مبتلای به صرع. که به مرض صرع گرفتار باشد. (يادداشت مؤلف): دست در دست بُرده چون مصروع پای در پای میکشم چون مست.مسعودسعد. {P(1) -در تداول فارسیزبانان حرف راء مفتوح بهکار رود. P}{P(2) .sevisluv++21++r seL - P}{P(3) .se++21++carohponalaB - P}{$21010$}بحر مصروعی است از رشک سخاش زآن سراپايش مسلسل کردهاند.خاقانی. حکم بومعشر مصروع نگيرم گرچه نامش ادريس رصددان به خراسان يابم. خاقانی. خورشيد شاه انجم و همخانهٔ مسيح مصروع و تبزدهست و سها ايمن از سقام. خاقانی. پس از يک دم چو مصروعان بيهوش به هوش آمد دل سنگينش از جوش.نظامی. برآورد از جگر آهی شغبناک چو مصروعی ز پای افتاد بر خاک.نظامی. در او پيچيد و آن شب کام دل راند به مصروعی بر افسونی غلط خواند.نظامی. آب را اگرچه پيوسته دست باد در سلسله میکشيد اما چون مصروعان به سر میرفت. (جوامعالحکايات ج1 ص17). - مصروع خاوری؛ آفتاب در محل برآمدن و فرورفتن۱. (برهان) (آنندراج). - مصروعگشته؛ صرعی. گرفتار بيماری صرع. ديوگرفته: اگر نه ديوند اين مردمان ديونشان چرا چو مردم مصروعگشته حيرانم؟ مسعودسعد.
کلمات همقافیه با «مصروع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وع» برای سرودن شعر