معنی مصر

معنی مصر

8 بازدید
[ مَ ] (ع مص) به سر سه انگشت دوشيدن‌ ناقه را. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم‌ الاطباء). به سر انگشتان دوشيدن. (تاج‌ المصادر بيهقی). || به سبابه و ابهام دوشيدن‌ ماده‌شتر را. || دوشيدن آنچه در پستان بود از شير. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). جملهٔ شير که در پستان باشد بدوشيدن. (تاج‌ المصادر بيهقی). || تک برآورده شدن‌ اسب: مُصِرَ الفَرَسُ. (از منتهی الارب) (ناظم‌ الاطباء).
[ مِ ] (ع اِ) پرده و حاجز ميان دو چيز. || حد ميان دو چيز. (غياث). حد ميان دو زمين. ج، مصور. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). حد. ج، مصور. (مهذب‌ الاسماء). || آوند. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || گل سرخ. (منتهی الارب). {P(1) -قرآن 7/97. P}{$21006$}|| تيزی هرچيز. (از آنندراج). || شمشير. (غياث) (ناظم‌ الاطباء) (از برهان). || شهرستان. ج، امصار. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم‌ الاطباء). شهر بزرگ. (دهار) (از السامی فی‌ الاسامی). به معنی شهر است عموماً. (از برهان). به معنی هر شهر که باشد. (غياث). شهر جامع و بزرگ. (مهذب‌الاسماء). شهر. (ترجمان‌القرآن جرجانی ص‌89). - مصرالقاهره؛ شهر قاهره که همان کرسی‌ مملکت مصر است. (يادداشت مؤلف).
[ مُ صِ‌رر ]۱ (ع ص) عزيمت‌کننده بر کار و ثبات و دوام‌ورزنده بر آن. (از منتهی‌ الارب). آنکه عزيمت کاری می‌کند و ثبات و دوام می‌ورزد بر آن کار. ايستادگی‌کننده در کار. (ناظم الاطباء). بر کاری استاده‌شونده. (غياث). مِلْحاح. ابرام کننده. (يادداشت‌ مؤلف): زر در انبانها نشسته منتظر تا که سود آيد به بذل آيد مصر.مولوی. بت درون کوزه چون آب کدر نفس شومت چشمهٔ آن ای مصر.مولوی. - مصر ايستادن؛ پايداری کردن و ايستادگی نمودن بر کاری‌: منوچهر بر خواستن عهد مصر ايستاده است. (تاريخ‌ بيهقی چ اديب ص‌131). - مصر شدن؛ پای فشردن. در مقام اصرار و ابرام و پافشاری برآمدن.
[ مِ ] (اِخ) ناحيتی است مشرق وی‌ بعضی حدود شام است و بعضی بيابان مصر، و جنوب وی حدود نوبه است و مغرب وی‌ بعضی از حدود مغرب است و بعضی بيابان‌ است که آن را الواحات خوانند و شمال وی‌ دريای روم است و اين توانگرترين ناحيتی‌ است اندر مسلمانی و اندر وی شهرهای بسيار است همه آبادان و خرم و توانگر و با نعمتهای‌ بسيار گوناگون. فسطاط قصبهٔ مصر است بر مشرق رود نيل نهاده و تربت شافعی رحمه‌اللََّه‌ اندر حدود وی است. ذميره، دنقرا، فرما، تنيس، و دمياط، اسکندريه، هرمين، فيون، اشمونين، اخميم، بلينا، سوان (MMM اسوان) از شهرهای مصرند. (از حدود العالم‌ ص‌174-177). کشور مصر در شمال شرقی‌ افريقا بين مدار 5/21 درجه و 32 درجهٔ عرض شمالی و 25 درجه و 5/35 درجهٔ طول شرقی از نصف‌النهار گرينويچ قرار گرفته‌ و از شمال محدود است به دريای مديترانه، از مشرق به فلسطين و اردن و دريای احمر، و از جنوب به سودان، و از مغرب به ليبی. وسعت‌ آن قريب 995 هزار کيلومتر مربع و کوچکتر از دو سوم وسعت ايران و در حدود يک‌سی‌ام‌ وسعت قارهٔ افريقاست که تنها در حدود 3% زمينهای آن آباد و بقيه بيابان و دلتاست. سرزمين مصر به سه بخش تقسيم می‌شود: 1- صحرای شرقی يا عربی. 2- شبه جزيرهٔ سينا و اراضی نيل. 3- صحرای غربی. خاک مصر فلاتی است که ميان دو کوه کم‌ارتفاع قرار دارد و رود نيل از وسط آن می‌گذرد. در جنوب سينا نيز رشته‌کوهی وجود دارد که آن‌ را طور سينا می‌نامند. قسمت آباد مصر همان‌ سواحل نيل است و جزر و مد نيل باعث‌ رسوب موادی در ساحل آن می‌شود که برای‌ کشاورزی بسيار سودمند است. سابقهٔ تاريخی: مصر يکی از قديمترين‌ کشورهای جهان و سرزمين فراعنه است که‌ تاريخ تمدن آن از چهار هزار سال پيش از ميلاد شروع شده است. آثار تاريخی مهمی‌ مانند اهرام ثلاثه و معابد بيشمار که يادگار عظمت و قدرت ديرين اين کشور است دارد. دولت قديم مصر در سال 524 ق . م. بدست‌ ايرانيان افتاد. در سال 332 ق . م. اسکندر آن‌ را متصرف شد و سپس سلسلهٔ بطالسه تا سال‌ 30 و از اين تاريخ روميها مصر را در تصرف‌ داشتند. در سال 641 م. (19 هـ . ق.) در زمان‌ خلافت عمر مسلمانان اين کشور را فتح‌ کردند و تا سال 1517 م. که دولت عثمانی بر مصر تسلط يافت در دست خلفای عباسی و اموی و فاطمی بود. در سال 1798 ناپلئون‌ آن را فتح کرد. در سال 1805 محمدعلی‌پاشا از طرف دولت عثمانی پاشای مصر شد و سلسلهٔ جديد مصر را تشکيل داد. از سال‌ 1914 دولت انگليس آن را رسماً تحت‌الحمايهٔ خود کرد ولی پس از جنگ‌ جهانی اول فشار مليون مصر و سران حزب‌ وفد دولت انگليس را مجبور به صدور اعلاميهٔ استقلال مصر کرد و ملک فؤاد اول‌ رسماً به پادشاهی برگزيده شد (1922 م.) در جنگ جهانی دوم بيطرفی را پيش گرفت و در سال 1945 به عضويت سازمان ملل متحد و اتحاديهٔ عرب درآمد. در سال 1948 به‌ همراهی ساير دولتهای عرب در جنگ‌ فلسطين شرکت کرد. در سال 1952 ارتش‌ مصر به رهبری ژنرال نجيب پاشا کودتا کرد و ملک فاروق پسر ملک‌فؤاد را از سلطنت خلع‌ و به خارج از کشور تبعيد کرد و سال بعد رژيم‌ جمهوری اعلام شد و ژنرال نجيب به عنوان‌ اولين رئيس جمهوری و نخست‌وزير به ادارهٔ کشور پرداخت. در سال 1954 سرهنگ‌ جمال عبدالناصر و ياران نظامی او که روش‌ محافظه کارانهٔ نجيب را نمی‌پسنديدند او را عزل و خانه‌نشين کردند و جمال عبدالناصر اختياردار کل کشور گرديد و در سال 1956 حکومت موقت نظامی به جمهوری مبدل و عبدالناصر از طرف ملت به رياست جمهوری‌ برگزيده شده و تا پايان عمر (1970 م.) در اين‌ سمت باقی ماند. در اواخر سال 1956 دولت‌ مصر کانال سوئز را ملی و از شرکت سابق‌ انگليسی کانال خلع‌يد نمود. ملت مصر از اقوام سامی و حامی هستند ولی با رسوخ‌ آداب و رسوم عربی در رأس کشورهای‌ عربی قرار گرفته است. در حدود نودويک‌ درصد ملت مصر مسلمان و پيرو مذهب‌ تسنن و بقيه پيرو مسيح و ديگر اديان‌ می‌باشند. قوهٔ مقننه تحت نظر کنگرهٔ ملی‌ است که 600 تن نمايندهٔ آن برای مدت پنج‌ سال از سوی مردم برگزيده می‌شوند و رياست‌ قوهٔ مجريه با رئيس جمهوری است که به‌ مدت شش سال از طرف مجلس ملی با آراء عمومی انتخاب می‌شود. مصر کشوری‌ کشاورزی است و کشت پنبه و برنج و نيشکر و غلات و ميوه در درهٔ نيل رايج است و پنبهٔ مصر از مرغوبترين پنبه‌های جهان خود ثروت اصلی مصر است و مهمترين صنايع‌ مصر نيز صنعت نساجی پنبه و صنايع‌ شيميايی می‌باشد. (از الموسوعه) (جغرافيای‌ جهان) (حواشی و تعليقات سفرنامهٔ ناصرخسرو چ دبيرسياقی ص‌285). و نيز رجوع به قاموس الاعلام ترکی و معجم‌ البلدان و فهرست ايران باستان و امتاع‌الاسماع و ايران در زمان ساسانيان و سفرنامهٔ ناصرخسرو شود: يکی با گهر بود و با گنج و کام‌ درفشی برافراخت از مصر و شام.فردوسی. از ديگر جانب تا مصر... به ضبط ما آراسته‌ گردد. (تاريخ بيهقی چ اديب ص‌73). گر ببيند چشم تو فرزند زهرا را به مصر آفرين از جانْت بر فرزند و بر مادر کنی. ناصرخسرو. تو قاهر مصر و چاوشت را بر قاهره قهرمان ببينيم.خاقانی. خزهای کوفه و ديبای روم و شرب مصر. (ترجمهٔ محاسن اصفهان ص‌52). هارون‌الرشيد را چون ملک ديار مصر مسلم‌ شد گفت به خلاف آن طاغی که به غرور ملک‌ مصر دعوی خدايی کرد نبخشم اين ملک را مگر به خسيس‌ترين بندگان... ملک مصر به‌ وی [ غلام سياه ] ارزانی داشت... حراث مصر شکايت آوردند... (گلستان چ مصفا ص‌37). دو اميرزاده در مصر بودند يکی علم آموخت‌ و ديگر مال اندوخت. (گلستان چ مصفا ص‌63). به دل گفتم از مصر قند آورند بر دوستان ارمغانی برند.سعدی (بوستان). خجل شوند کنون دختران مصر چمن‌ {P(1) -در زبان فارسی گاه به تخفيف آخر خوانده‌می‌شود. P}&{$21007$}که گل ز خار برآيد چو يوسف از زندان. سعدی. - مصرآستان؛ آنکه کشور مصر آستان‌ اوست. کنايه از بلندپايه و جهان پادشاه‌: روز و شب گرگ‌آشتی کردند و اينک مهر و ماه‌ بر شه يوسف‌رخ مصرآستان افشانده‌اند. خاقانی. - مصر الهی؛ کشور خدا مقرر کرده‌: يوسف نوتاز برِ چاه بود مصر۱ الهيش نظرگاه بود.نظامی. - مصر زليخاپناه؛ کنايه از قالب آدمی‌ است. (انجمن آرا). کنايه از قالب و جسد آدمی باشد که پناه و ملجای روح است. (از آنندراج) (از ناظم الاطباء) (برهان). - مصرشناسی؛ رشتهٔ تحقيقات علمی‌ مربوط به مصر و شناختن تمدن و آثار تمدن‌ و فرهنگی آن. - مصر سفلی؛ آن قسمت از مصر که به‌ بحرالروم منتهی ميشود. (يادداشت مؤلف). - مصر عليا؛ قسمتی که ميان مصر وسطی و نوبه است. (يادداشت مؤلف). - مصر وسطی؛ قسمتی از سرزمين مصر که‌ ميان مصر سفلی و مصر عليا قرار دارد. (يادداشت مؤلف).
[ مِ ] (اِخ) نام قسمت قديم پايتخت مصر که پس از احداث قاهرهٔ معزيه در 358 هـ . ق. توسط جوهر سردار المعزلدين‌اللََّه در شمال يا شمال شرقی آن، به شهر جديد يعنی قاهره‌ پيوسته شد و اينک به مجموعهٔ شهر قديم و جديد قاهره گفته می‌شود. خرابه‌های ممفيس، پايتخت قديم مصر در دوران فراعنه، در دو فرسنگی جنوب قاهره است. (از سفرنامهٔ ناصرخسرو چ دبيرسياقی ص‌285 حواشی و تعليقات): از آنجا [ اسکندريه ] ميوهٔ بسيار به مصر آورند به کشتی. (سفرنامه‌ ص‌70). و از مصر تا قيروان صدوپنجاه‌ فرسنگ باشد. (سفرنامه ص‌71). چون از جانب شام به مصر روند اول به شهر قاهره‌ رسند چه مصر جنوبی است. (سفرنامه‌ ص‌74). ميوه و خواربار شهر [ تنيس ] از رستاق مصر برند. (سفرنامه ص‌66). صفت‌ شهر مصر و ولايتش، آب نيل از ميان جنوب‌ و مغرب می‌آيد و به مصر می‌گذرد و به دريای‌ روم می‌رود... اين آب از ولايت نوبه می‌گذرد و به مصر می‌آيد. (سفرنامه ص‌68). هست آسيه به زهد و زليخا به ملک از آنک‌ تسليم مصر و قاهره بر قهرمان اوست. خاقانی. با وجود چنين دو حجت شرع‌ ری و خوی کوفه دان و مصر شمار.خاقانی. مصر و بغداد است شروان تا در او هم زبيده هم زليخا ديده‌ام.خاقانی. روزی از اين مصر زليخاپناه‌ يوسفيی کرد برون شد ز چاه. نظامی. - مصرالقديمه؛ محلهٔ قديم واقع ميان جامع‌ عمر و ساحل راست نيل. (يادداشت مؤلف).

کلمات هم‌قافیه با «مصر»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «صر» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید