معنی مصاف
7 بازدید
[ مَ صافف ]۱ (ع اِ) جِ مَصَفّ. (منتهی الارب). موضعهای صف. (از يادداشت مؤلف). جاهای صف زدن. (منتهی الارب). || جای صف زدن برای کشتی و زورآزمايی. محل مبارزه در کشتیگيری و ديگر حرکات پهلوانی و غيره: فرمود تا مصارعت کنند... و مصاف آراسته کردند. (گلستان). || موضعهای صف در جنگ. جاهای صف زدن در جنگ. (از منتهی الارب). ميدانهای جنگ. رزمگاه. مقام جنگ و رزمگاه. (ناظم الاطباء). صاحب غياث و به تبع او صاحب آنندراج گويد: اگرچه معنی مصاف جای صف زدن است ليکن مجازاً به معنی جنگ و مقام جنگ مستعمل میشود و به ضم خطاست و لفظ عربی که حرف آخر آن مشدد باشد فارسيان به تخفيف خوانند چنانکه در قد و خد. پس فاء مصاف را در فارسی به تخفيف خواندن درست باشد. (از غياث) (از آنندراج). جنگ. (ناظم الاطباء) (آنندراج) (از غياث). نبرد. ناورد. نورد. رزم. (يادداشت مؤلف). کارزار. جنگ به تعبيه و لشکريان به صف: برفتند روزی چهل در مصاف کسی را نبد گاه مردی و لاف.فردوسی. دم اژدها گيرم اندر مصاف نتابد برِ گرز من کوه قاف.فردوسی. جگر بيست مبارز ستدن روز مصاف نيزهٔ بيسترش دستگرای تو کند.منوچهری. کجا حملهٔ او بود چه کوهی چه مصافی کجا هيبت او بود چه شيری چه شگالی؟ فرخی. جاسوسان و منهيان ما بازنمودند که خصمان گفته بودند پيش مصاف اين پادشاه ممکن نيست که کسی بايستد و اگر بر اثر ما که به هزيمت رفته بوديم کس آمدی کار ما زار بودی. (تاريخ بيهقی چ اديب ص581، چ فياض ص569). با يک تنه تن خود چون بس همی نيايی اندر مصاف مردان چه مرد هفت و هشتی؟ ناصرخسرو. پردل بود اندر مصاف دانش زيرا که زبان ذوالفقار دارد.مسعودسعد. به تازی گر ز شيران صد مصاف است به ياری گر ز پيلان صد قطار است. مسعودسعد. هر کس که گلستانی خواهد به مه دی گو خاک مصافت بين روز دگر فتح. مسعودسعد. آن لشکر از بيم پرويز به مصاف روميان رفتند. (فارسنامهٔ ابنبلخی ص105). کارزار دايم، در مصافها نفس را به فنا سپارد. (کليله چ مينوی ص388). سلطان به ترتيب مصاف مشغول شد. (ترجمهٔ تاريخ يمينی ص298). در اين عهد شمسالمعالی قابوسبن وشمگير و فخرالدوله به خراسان افتاده بودند از مصافی که ميان ايشان و مؤيدالدوله بود. (ترجمهٔ تاريخ يمينی). رستم و بهرام را به هم چه مصاف است اين دو خلف را به هم چه خشم و خلاف است؟ خاقانی. از پی يک صرهای ز سيم و زر زرد بر دو محل سپيدشان چه مصاف است؟ خاقانی. {P(1) -در تداول و در نظم و نثر فارسی با تخفيففاء به کار رود. P}&{$20991$}به مصاف سرکشان در چو تو تيغزن نخيزد به سرير خسروان بر چو تو تاجور نيايد. خاقانی. روز کين اژدهای رايت را به مصاف و غزا فرستادی.خاقانی. از مصاف بولهب فعلان نپيچانم عنان چون رکاب مصطفی شد ملجأ و منجای من. خاقانی. من ز مصافش سپر انداخته جان سپر دشنهٔ او ساخته.نظامی. گو رو به مصاف شاه بنگر. (از سندبادنامه ص16). گربه شير است در گرفتن موش ليک موش است در مصاف پلنگ. سعدی (گلستان). اين بار نه بانگ چنگ و نای و دهل است کاين بار مصاف شير و جنگ مغل است. سعدی. چو تيغت ندارد زبان در مصاف مکن رنجه تيغ زبان را به لاف. اميرخسرو دهلوی. - جنگ مصاف؛ جنگی بوده است که سپاهيان دو طرف به تعبيه يعنی آرايش نظامی و ردهبندی و صفکشی با آداب و آيين خاص به جنگ میپرداختهاند يعنی دستههای سپاهيان در قلب و ميمنه و ميسره و جناحها مستقر میگشتهاند و سپس بر هم حمله میبردهاند برخلاف جنگهای چريکی که دستهای از سپاهيان از جای درمیآمده و بر خصم میتاخته و فاتح يا منهزم از آنان بازمیگشته است: پس از عيد جنگ مصاف ببايد کرد و پس از آن شغل ايشان از لونی ديگر پيش بايد گرفت. (تاريخ بيهقی چ اديب ص575). جنگ سخت شد از هر دو روی و من جنگ مصاف اين روز ديدم در عمر خويش. (تاريخ بيهقی چ فياض ص568). اگر يک زخم ببايد زد و اين جنگ مصاف بکرد نامه ببايد نوشت به خط بونصر مشکان. (تاريخ بيهقی چ اديب ص547). بنده منتظر جواب است جوابی جزم که جنگ مصاف بايد کرد يا نه. (تاريخ بيهقی چ اديب ص546). - مرد مصاف؛ مرد جنگ. مرد ميدان جنگ. مرد دلير و پهلوان و جنگاور: مرد مصاف در همه جا يافت میشود در هيچ عرصه مرد تحمل نديدهام.صائب. - مصاف افتادن؛ جنگ درگرفتن: ميان ايشان پنج نوبت مصاف افتاد چهار بار برکيارق مظفر بود و يک بار سلطان محمد. (سلجوقنامهٔ ظهيری ص39). - مصاف پيوستن؛ جنگ کردن: گرد بر گرد خرگاه طواف کردن و با سر پوشيدگان درگاه مصاف پيوستن کار لنگان و لوکان و بیفرهنگان است. (مقامات حميدی ذيل لنگ). پس آهنگ جنگ آورد و مصاف پيوست. (ترجمهٔ تاريخ يمينی ص350). - مصافجای؛ ميدان جنگ. رزمگاه. آوردگاه. ناوردگاه: مهرويه از باغ بيرون آمد و روی به راه نهاد تا بدان مقام رسيد که مصافجای بود. (سمک عيار ج1 ص118). - مصاف خواستن؛ طلب مصاف کردن. خواستار جنگ شدن. مبارز برای مبارزه طلبيدن: خورشيدشاه با پهلوان گفت ايشان به جنگ بيرون نمیآيند ما را بايد بيرون رفتن و مصاف خواستن. (سمک عيار ج1 ص179). - مصافخيز؛ خيزنده به مصاف. آنکه به جنگ برخيزد و آن که به جنگ و نبرد پردازد: از زلزلهٔ مصافخيزان شد قلّهٔ بوقبيس ريزان.نظامی. - مصاف دادن؛ جنگيدن. جنگ کردن. رزميدن. نبرد کردن. به جنگ پرداختن. به نبرد پرداختن. (از يادداشت مؤلف): و آنچه هيچ پادشاه را ميسر نشد از مصاف دادن و کشتن، او را ميسر بود. (راحهالصدور ص63). اصفهبد با او مصاف داد و او را بشکست. (ترجمهٔ تاريخ يمينی ص261). صمصامالدوله به دفع ايشان مشغول شد و با ايشان چند مصاف بداد. (ترجمهٔ تاريخ يمينی ص313). - مصاف شکستن؛ صف شکستن. غلبه کردن بر دشمن. پيروز شدن در جنگ: اگر پادشاهی با شجاعت ده مصاف بشکند چون از حلم بیبهره بود به يک عربده همه را باطل گرداند. (کليله و دمنه چ مينوی ص349). - مصاف طلبيدن؛ مصاف خواستن. طلب نبرد کردن. مبارز خواستن برای مبارزه. - مصاف کردن؛ جنگيدن. نبرد کردن. به جنگ و نبرد آغازيدن. محاربه کردن. مصاف دادن: پس بر آن قرار گرفت که مصاف کنند و تاش گرگ پير بود و چهل سال سپهسالاری کرده بود. (چهارمقاله ص26). - مصاف کشيدن؛ صف جنگ ترتيب دادن. لشکرها به صف داشتن. - هممصاف؛ همرزم. حريف. هماورد. همنبرد: سکندر نه گر خود بود کوه قاف که باشد که من باشمش هممصاف؟نظامی. || صف لشکر در جنگ. لشکر که در جنگ صف برکشد. لشکر صفزده در جنگ: ز دور ديدم گردی برآمده به فلک ميان گرد مصافی چو آهنين ديوار.فرخی. بدان صفت ز درازی کشيده هر دو مصاف که وهم کس نرسد از ميان همی به کنار. اميرمعزی (ديوان ص199). - مصاف از پس مصاف؛ صفدرصف. ردهها از پی هم. - مصاف از پس مصاف برکشيدن؛ صف پشتسرهم کشيدن. صفهای لشکر به دنبال هم ترتيب دادن: جايی که برکشند مصاف از پس مصاف وآهنسلب شوند يلان از پس يلان.فرخی. - مصاف زدن؛ صف زدن. صفآرايی کردن. رده برکشيدن. صف کشيدن: هر کجا زلف او مصاف زند زشت باشد که نافه لاف زند.سنائی.[ مُ صافف ] (ع ص) صفزده مقابل هم. (ناظم الاطباء). || صفههای مقابل هم ساخته شده. گويند: هو مصافی؛ يعنی صفهٔ او مقابل صفهٔ من است. حديث: کان (ص) مصاف العدو. (از ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «مصاف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اف» برای سرودن شعر