معنی مشکی
10 بازدید
[ مُ / مِ ] (ص نسبی) منسوب به مشک. به مشک آغشته. || سرخ تيرهٔ مايل به سياهی. (ناظم الاطباء). سياه. اسود. ليکن گويا در اول اين کلمه بر سرخی که به سياهی زند اطلاق ميشده است. (يادداشت مؤلف): اگر غم ز درياست خشکی کنيم همه چادر خاک مشکی کنيم.فردوسی.[ مُ ] (ع ص) تسلیدهنده و خاموشکننده زاری و فغان را. (ناظم الاطباء). دورکننده شکايت و گلهٔ کسی را. (آنندراج).[ مَ کیی ] (ع ص) گلهکردهشده. (ناظم الاطباء).[ مُ / مِ ] (اِخ) صادقی کتابدار دربارهٔ او نويسد: ... علت اختيار اين تخلص آن است که قدری سياهچرده است. در درگاه مسجد جامع اصفهان... محل باصفايی ترتيب داده که تکيهگاه ارباب فهم و بخصوص شعر است. طبع شعرش چنين است: وگر از سادگی جويم وصال پاکدامانی که بر گرد خيالش آرزو دشوار ميگردد دهد از کفر مشکی مژده اکنون بتپرستان را که ايمان ميگذارد طالب زنار ميگردد. (از مجمعالخواص ص238).[ مُ ] (اِخ) اسمش امير محمود از سادات آن ديار [ تبريز ] است. دکان سنگفروشی داشته. از اوست: به فکر آن ميان امشب دل صد ناتوان گم شد دل يکيک به دست آمد دل من زآن ميان گم شد. (از آتشکدهٔ آذر چ شهيدی ص35). معاصر او سامميرزا صفوی نويسد: محمود مشکی از شهر تبريز است و در شعر خصوصاً در قصيده و غزل طبعش خوب بوده. از اوست: بر سر کوی تو آئين دگر خواهم نهاد پا نهند آنجا من بيچاره سر خواهم نهاد. (از تحفهٔ سامی ص117).
کلمات همقافیه با «مشکی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کی» برای سرودن شعر