معنی مشکنک
5 بازدید
[ مُ کِ نَ ] (اِ) پرندهای است کوچک شبيه کبک و او پيوسته در کنارهای {P(1) -نل: چو در مشکو بگفتی مشکمالی. P} {P(2) -گويا در اينجا مقصود از مشکنقاب، موی سياه است که بر روی ريخته. P}{P(3) -در ديوان معزی چ اقبال ص57: نقاب بست هوا. P} {$20968$}آب نشيند. (برهان) (ناظم الاطباء). مرغی است کوچک که در کنار آبها نشيند. (انجمن آرا) (آنندراج). جانوری است کوچکجثه که شبيه بود به کبک و بيشتر در کنارهای آب نشيند. (فرهنگ جهانگيری) (الفاظالادويه). || گَوی عميق را نيز گويند که در زمين افتد. (برهان). گودال عميق و ژرف. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «مشکنک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نک» برای سرودن شعر