معنی مشکمو
5 بازدید
[ مُ / مِ ] (ص مرکب) مشکموی. مویسياه. (از ناظم الاطباء). که موئی چون مشک به بوی و به رنگ دارد. که زلفانش چون مشک سياه و خوشبوی است: چنين سرخ دو بسد و مشکموی شگفتی بود گر بود پيرجوی.فردوسی. همه ماهروی و همه جعدموی همه چربگوی و همه مشکموی.فردوسی. همه دخت ترکان پوشيدهروی همه سروقد و همه مشکموی.فردوسی. به مشکو رفت پيش مشکمويان وصيت کرد با آن ماهرويان.نظامی. و رجوع به مشک و ترکيبهای آن شود.
کلمات همقافیه با «مشکمو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مو» برای سرودن شعر