معنی مشکآگين
5 بازدید
[ مُ / مِ ] (ص مرکب) انباشته و آگنده و اندوده به مشک: نشان پشت من است آن دو زلف مشکآگين نشان جان من است آن دو چشم سحرآگند. رودکی. تو لاله ديدی شمشادپوش و سنبلتاج بنفشه ديدی عنبرسرشت و مشکآگين. فرخی. بدان مشکوی مشکآگين فرودآی کنيزان را نگين شاه بنمای.نظامی. گشته زين نکتههای مشکآگين روی کاغذ نگارخانهٔ چين.نظامی.
کلمات همقافیه با «مشکآگين»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ين» برای سرودن شعر