معنی مشوک
4 بازدید
[ مَ ] (ع ص) علت سرخیزده و بيماری شری. (منتهی الارب) (آنندراج) (از محيطالمحيط). گرفتاری بيماری شوکه يا شری. (ناظم الاطباء).[ مُشْ وِ ]۱ (ع ص) خاردار۲. (يادداشت مؤلف). خاردار و بسيارخار. يقال: نبات مشوک و شجره مشوکه و مکان مشوک؛ ای کثيرالشوک فيه السحاء و القتاد و الهراس. (از محيطالمحيط) (از اقرب الموارد). مشوکه. (ناظم الاطباء). رجوع به مشوکه شود.
کلمات همقافیه با «مشوک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وک» برای سرودن شعر