معنی مشوم
7 بازدید
[ مَ ] (ع ص) (از «شءم») بداختر. (مهذب الاسماء): رجل مشوم و رجل مشؤوم؛ مرد بدفال و نيز مرد بدفالیرسيده. ج، مشائيم. (منتهی الارب). مشوم بر وزن مقول نيز جايز است. (آنندراج). مشؤوم. الجار الشُّؤْم. بدفالیآورنده و آن مفعولی بمعنی فاعل است مانند مستور بمعنی ساتر. ج، مشائم. (از اقرب الموارد) (از محيطالمحيط). مرد بدفال و بدفالیرسيده. شوم. بدفال و نحس و بدسرشت. (ناظم الاطباء). رجوع به مشؤوم شود.[ مَ ] (ع ص) (از «شیم») مشيوم. باخال. (از منتهی الارب). باخال و خالدار. (ناظم الاطباء). شيم. مشيوم. خالدار. (از محيطالمحيط) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «مشوم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وم» برای سرودن شعر