معنی مشوش
6 بازدید
[ مُ شَوْ وِ ] (ع ص) پريشانکننده. (غياث). آميزنده و پريشانکنندهٔ کار. (از محيطالمحيط) (از اقرب الموارد). و رجوع به تشويش و مادهٔ بعد شود.[ مُ شَوْ وَ ] (ع ص) پريشانکردهشده. (غياث) (آنندراج). شوريدهکار و پريشانکردهشده. آشفته و پريشان و مضطرب و سرگردان و بیآرام و بیآسايش و شوريده و درهم و برهم. (ناظم الاطباء). کار درهم و آشفته. (از اقرب الموارد) (از محيطالمحيط). آشفته. مختلط درهم و برهم. شوريده. پريشاندماغ. آشفتهحال. پريشانحواس. ژوليده. بشوليده. (يادداشت مؤلف). در منتهیالارب و محيطالمحيط ذيل تشويش (شوريده کردن کار) آرند: و قال فی القاموس التشويش و التشوش و المشوش کلها لحن، ... و الصواب التهويش و التهوش و المهوش: ندا آمد که يا موسی بيفکن آنچه در دست داری، ازبهر آن گفت که موسی مشوش بود. (قصصالانبياء ص103). من و گوشهای کهتر از گوشماهی که گيتی چو دريا مشوش فتاده.خاقانی. کاری است چو خط او معما حالی است چو زلف او مشوش. ؟ (از سندبادنامه). چون سری نيست ای عجب اين کار را من مشوش در چه کاری ماندهام؟عطار. گاه گفتی که خاطر اسکندريه دارم که هوائی خوش است و باز گفتی نه که دريای مغرب مشوش است. (گلستان). بيا که در غم عشقت مشوشم بی تو بيا ببين که در اين دم چه ناخوشم بی تو. سعدی. {P(1) -در منتهیالارب و آنندراج به غلط«محراب» چاپ شده است. P}{P(2) -ضبط سوم در اقرب الموارد ومحيطالمحيط و غياث و آنندراج نيامده و از ناظم الاطباء است. و منتهی الارب آرد: مشوره، مثلثه و هی مفعله لا مفعوله. P}&{$20977$}و رجوع به تشويش شود. - مشوشحال؛ پريشانحال. بیآرام: شبی مشوشحال بودم و ذوق خود را هيچ نيافتم. (انيسالطالبين ص115). خلق اين موضع مشوشحال ميگردند. (انيسالطالبين ص154). - مشوش داشتن؛ پريشان کردن. بیآرام ساختن: گر تو زين دست مرا بیسروسامان داری من به آه سحرت زلف مشوش دارم.حافظ. پيوسته غمت مرا مشوش دارد عيش خوش من عشق تو ناخوش دارد. عليشاهبن سلطان تکش. - مشوش کردن؛ شورانيدن. پريشان کردن: دروغی که حالا دلت خوش کند به از راستی کهت مشوش کند.سعدی.[ مَ ] (ع اِ) (از «مشش») دستارچهٔ دست. (منتهی الارب). دستمال و هر چيزی که بدان دست را پاک کنند. (ناظم الاطباء). دستار خوان. (مهذب الأسماء). دستمال و آنچه بدان دست را پاک کنند از منديل و مانند آن و يقول: اعطنی مشوشا امش به يدی، و ارادهٔ منديل يا چيز کنند که دست را بدان مالند. (از اقرب الموارد). دستمال. دستارچه. (يادداشت مؤلف).[ مُ ] (اِ) روغن آميخته با سپيدهٔ تخممرغ. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون).
کلمات همقافیه با «مشوش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وش» برای سرودن شعر