معنی مشهور
4 بازدید
[ مَ ] (ع ص) معروف. ج، مشاهير. (مهذبالاسماء). شناخته. (دهار). شهير. (منتهی الارب). معروف. جای مذکور و بزرگ و نامآور. ج، مشاهير. (ناظم الاطباء) (از آنندراج). آشکارشده و معروفگشته و شهرتکردهشده و نيک شناختهشده و فاشکردهشده و شايعشده و روشناسگشته و نامدار و نامور و صاحبجلال و بزرگوار. (ناظم الاطباء). نامی. نيک شناختهشده. بنام. نامبردار. شهير. بلندآوازه. و با کردن و شدن و گرديدن و گشتن و بودن صرف شود. ج، مشاهير، مشهورين. (از يادداشت مؤلف): هرگز نشود خسيس و کاهل اندر دو جهان به خير مشهور.ناصرخسرو. ای بزرگی که بر سپهر شرف رأی تو آفتاب مشهور است.مسعودسعد. زهی پادشاهی که ملک شرف به نظم تو گشتهست مشهورنام.سوزنی. نماند حاتم طايی وليک تا به ابد بماند نام بلندش به نيکويی مشهور. (گلستان). مقامات او در ديار عرب مذکور بود و به کرامات مشهور. (گلستان). مالداری را شنيدم که به بخل اندر چنان مشهور بود که حاتم طايی در کرم. (گلستان چ قريب ص109). هرکه مشهور شد به بیادبی ديگر از وی اميد خير مدار.سعدی. - مشهور عالم؛ آنکه همهٔ عالم وی را ميشناسند. وخنيده. (ناظم الاطباء). || (اصطلاح حديث) حديثی که پيش اهل حديث خاصه يا پيش ايشان و پيش ديگران شهرت يافته باشد، و اين منقسم ميشود به متواتر همچو واقعهٔ بدر و به غيرمتواتر همچون اعمال بالنيات. (نفايسالفنون). در اصطلاح اهل حديث و روايت «حديث مشهور» آن باشد که شايع باشد. جماعتی از اهل حديث، روايت کرده باشند. (از درايه از فرهنگ علوم تأليف سجادی). || شمشير برکشنده از نيام. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «مشهور»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ور» برای سرودن شعر