معنی مشموم
6 بازدید
[ مَ ] (ع ص، اِ) مشک. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (از اقرب الموارد). || آنچه با بويی ادراک شود. (از اقرب الموارد). هر چيز بوئيدهشده. (ناظم الاطباء): بوئيدنی و آب روان دارد و ميوه باشد و مشمومها. (فارسنامهٔ ابنالبلخی ص143). و از فواکه و مشموم و حلاوتها تمتع يافتن. (گلستان). هزار صحبت شيرين و ميوهٔ مشموم چنان مفيد نباشد که بوی صحبت يار. سعدی. به روی او نماند هيچ منظور به بوی او نماند هيچ مشموم.سعدی. و رجوع به مادهٔ بعد شود.
کلمات همقافیه با «مشموم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وم» برای سرودن شعر