معنی مشفقی
6 بازدید
[ مُ فِ ] (حامص) مهربانی و نصيحتگری: بر ملک و خانهٔ تو ملک مشفقی نمود گر مشفقی نمود مر او را فلک، رواست. فرخی. اين سخن گفت و چون از اين پرداخت مشفقی کرد و مهربانی ساخت.نظامی.[ مُ فِ ] (اِخ) بغدادی است و در خدمت مولانا لسانی بلکه مولانا را، بجای فرزند بود. بخدمت ارباب شعر رسيده و در قوافی وقوفی دارد. جواب مطلع کمال خجندی که: سرو ديوانه شده از هوس بالايش ميرود آب که زنجير نهد برپايش. گفته، اين غزل از اوست: گر کند در نظرم جلوه قد رعنايش سر نهد مردمک ديده من برپايش سرو پيش قد او لاف زد از رعنايی باد آمد بچمن تا بکند از جايش سنبل آشفته شده در چمن از طرهٔ او آتش افتاده به گل از رخ بزم آرايش. (تحفهٔ سامی ص138).[ مُ فِ ] (اِخ) آذر بيگدلی در آتشکده آرد: به کرباسفروشی اوقات ميگذراند و بسيار نيکذات و خجستهصفات بود. از اوست: قاصدم مژده به بيماری اغيار آورد جان فدايش که رساند خبری بهتر از اين. و رجوع به آتشکدهٔ آذر چ سنگی ص260 شود.
کلمات همقافیه با «مشفقی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قی» برای سرودن شعر