معنی مشظ
8 بازدید
[ مَ ] (ع مص) برگزيدن شهری را. || چيزی از مال کسی گرفتن. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || (اِ) خار که در دست خلد. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). آنچه از خار در دست بخلد۲. (ناظم الاطباء).[ مَ شَ ] (ع مص) خار يا چوب درخستن در دست از سودن دست بر آن. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). خار و چوب به دست درشدن از برمجيدن آن. (تاج المصادر بيهقی). سودن خار يا چوب و خليدن از آن چيزی در دست و خليده شدن خار در دست کسی. (از ناظم الاطباء). || به هم درخوردن هر دو شکم ران. (منتهی الارب). دو سرين به هم برخوردن و سائيده شدن. (ناظم الاطباء). || پی پيدا شدن از گوشت ستور. (منتهی الارب). ظاهر و نمايان شدن پی آن ستور از گوشت آن۳. (ناظم الاطباء).[ مَ شِ ] (ع ص) آن که در دست وی خار يا چوب خليده باشد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «مشظ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شظ» برای سرودن شعر