معنی مشروب
7 بازدید
[ مَ ] (ع ص، اِ) آشاميدهشده. هر چيز آشاميدهشده. و هر چيز آشاميدنی و قابل شرب. (ناظم الاطباء). نوشابه. (فرهنگستان). - مشروب و مأکول؛ آب و غذا. || آبخورده و آبدادهشده. (ناظم الاطباء). - مشروب شدن؛ آب خوردن، و آب داده {P(1) -فارسيان هند. P}{P(2) -مراد طوفان نوح است. P}{P(3) -قرآن 55/17. P}{P(4) -قرآن 43/38. P}{P(5) -هر کروه معادل چهارهزار گز و «پاو»هندی و معادل پای فارسی است. معذلک مقدار منظور روشن نيست. P}&{$20946$}شدن. (ناظم الاطباء). - مشروب کردن؛ آبدادن. (ناظم الاطباء). || در تداول کنايه از شراب و عرق و ديگر نوشابههای الکلی است. (از يادداشت به خط مرحوم دهخدا). - مشروبفروش؛ آن که عرق، شراب و آبجو فروشد. و رجوع به مشروبات شود.
کلمات همقافیه با «مشروب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وب» برای سرودن شعر