معنی مشرق

معنی مشرق

5 بازدید
[ مَ رِ ] (ع اِ) جای برآمدن آفتاب. نقيض مغرب. (آنندراج). برآمدنگاه آفتاب، نقيض مغرب. جای برآمدن خورشيد. ج، مشارق. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء). جای برآمدن ستاره. (ترجمان القرآن). خراسان. (مفاتيح). برآمدنگاه آفتاب، ضد مغرب. ج، مشارق. باختر و آن طرف از چهار طرف افق که آفتاب برمی‌آيد و طلوع ميکند. (از ناظم الاطباء). باختر. (تفليسی، يادداشت‌ به خط مرحوم دهخدا). فرهنگستان ايران‌ «خاور» را معادل اين کلمه گرفته است. و رجوع به واژه‌های نو فرهنگستان ايران شود. يکی از چهار جهت اصلی مقابل مغرب. خورآسان. خراسان. جای برآمدن خورشيد. آنجا که آفتاب يا ستارهٔ ديگر برآيد. ج، مشارق. (يادداشت به خط مرحوم‌ دهخدا): چو از مشرق او سوی مغرب رسيد ز مشرق شب تيره سر برکشيد.فردوسی. که هر بامدادی چو زرين سپر ز مشرق برآرد فروزنده سر.فردوسی. دری را از آن مهر خوانده‌ست مشرق‌ دری را از آن ماه خوانده‌ست خاور. فرخی. براند خسرو مشرق به‌سوی بيلارام‌ بدان حصاری کز برج او خجل ثَهلان. عنصری. گفتی از مغرب به مشرق کرد رجعت آفتاب‌ لاجرم حاج از حد بابل خراسان ديده‌اند. خاقانی. شه مشرق‌۳ که مغرب را پناه است‌ قزل شد، کافسرش بالای ماه‌ است.نظامی. - طاووس مشرق‌خرام؛ کنايه از آفتاب‌ است‌: سحرگه که طاووس مشرق‌خرام‌ برون زد سر از طاق فيروزه‌فام.نظامی. - مشرق گشاده زال زر۴، يا بال زر؛ صبح‌ دميده و آفتاب برآمده. (از برهان) (از ناظم‌ الاطبا) (از آنندراج). || گاه «مشرق» گويند و مراد اقصی موضع‌ از بلاد معموره در نواحی مشرق باشد. (از يادداشت به خط مرحوم دهخدا). قسمت‌ شرقی ايران بزرگ‌: و مير خراسان به‌ بخارا نشيند وز آن سامان است و ايشان را ملک مشرق خوانند. (حدود العالم چ دانشگاه‌ ص 89). بخارا شهری بزرگ است... و مستقر ملک مشرق است. (حدود العالم ايضاً ص‌ 106). به مشرق و مغرب سخن من روان‌ است. (تاريخ بيهقی چ اديب ص 172). اندر سال پنجاه مغيره بمرد و معاويه، کوفه، زياد را داد با فرود آن و جمله خورآسان و هرچند که‌ {P(1) -از قرائن چنين برمی‌آيد که صاحب ترجمهٔ معاصر مؤلف مجمع الخواص (حدود سال 1010 هـ .ق.) بوده است. P}{P(2) -گويند اين نسبت به موضعی در يمن است‌نه به مشارف شام. (از اقرب الموارد) (از المنجد). P}{P(3) -به‌معنی بعد هم ايهام دارد. P}{P(4) -اين عبارت ترکيب لغوی نيست، بلکه‌مشرق فاعل است و «گشاده» فعل و زال زر مفعول‌: شب چاه بيژن بسته سر، مشرق گشاده زال زر خون سياووشان نگر بر خاک خارا ريخته. خاقانی. و مقصود طلوع قرص خورشيد است. P}{$20945$}اسلام بود از مشرق. (مجمل التواريخ و القصص چ بهار ص 296). تاج‌بخش ملک مشرق بود اين نه بس باشد برهان اسد.خاقانی. مشرق و مغرب بودت زير درخت سخن‌ رسته ز شروان نهال رفته به عالم شمار. خاقانی. - مشرق‌زمين؛ در شاهد زير ظاهراً کنايه از چين است‌: ز حد حبش عزم چين ساختم‌ ز مغرب به مشرق‌زمين تاختم.نظامی. || بخشی از کرهٔ زمين که در مشرق قرار دارد، مقابل مغرب. || فارسيان‌۱ به‌معنی‌ مطلق جای [ بر ]آمدن چيزی استعمال کنند. (آنندراج): مشرق خميازه می‌سازد دهن را حرف پوچ‌ مستی بی‌درد سر خواهی لب پيمانه شو. صائب (از آنندراج). ز اشک و آه ضعيفان خاکسار بترس‌ که بود مشرق طوفان‌۲ تنور پيرزنی. صائب (ايضاً).
[ مُ رِ ] (ع ص) روشن. تابان. (از ناظم‌ الاطباء). نير. تابان. درخشان. درفشان. درخشنده. رخشنده. درفشنده. (يادداشت به‌ خط مرحوم دهخدا): و هرگاه صفرا آميخته بود با خون، بول سرخ و درفشان بود و به تازی مشرق گويند. (ذخيرهٔ خوارزمشاهی، يادداشت به خط مرحوم دهخدا).
[ مُ شَ‌رْ رَ ] (ع اِ) نمازگاه. (آنندراج) (صراح اللغه). نمازگاه. منه: اين منزل المشرق؛ ای مکان الصلاه. (منتهی الارب) (ناظم‌ الاطباء). || (ص) جامهٔ سرخ‌رنگ. (منتهی‌ الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || قلعهٔ آهک‌اندود. (منتهی الارب) (آنندراج). قلعهٔ گچ‌اندود. || گوشت خشک‌شده در آفتاب. (ناظم الاطباء). و رجوع به مدخل بعد شود.
[ مُ شَ‌رْ رِ ] (ع ص) قديدکنندهٔ گوشت. (آنندراج). کسی که گوشت در آفتاب‌ خشک ميکند. (ناظم الاطباء). و رجوع به‌ مدخل قبل شود. || روی بشرق کننده. (آنندراج). آن که به‌جانب مشرق ميرود و روی سوی مشرق ميکند. المثل: شتان بين‌ مشرق و مغرب. (ناظم الاطباء).

کلمات هم‌قافیه با «مشرق»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «رق» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید