معنی مشرع
5 بازدید
[ مَ رَ ] (ع اِ) آبشخور. ج، مشارع. (مهذب الاسماء). آبخور. (دهار). آبخور. آبشخور. مشرب. شريعه. مورد. ورد. منهل. ج، مشارع. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا). جای به آب درآمدن. (از اقرب الموارد): سيراف در قديم شهری بزرگ بوده است. و مشرع بوزيها و کشتیها. (فارسنامهٔ ابنالبلخی ص 136). و رجوع به مشرعه شود.
کلمات همقافیه با «مشرع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رع» برای سرودن شعر