معنی مشتری
10 بازدید
[ مُ تَ ] (ع ص) خرنده. (منتهی الارب). خريدار. (از محيط المحيط). خريدار گاهی بهمعنی فروشنده. (غياث) (آنندراج). خرنده و آن که چيزی ميخرد. خريدار: نگين بدخشی بر انگشتری ز کمتر، به کمتر خرد مشتری.ابوشکور. راست چو کشته شوند و زار و فکنده آيدشان مشتری و آيد دلال.منوچهری. ای عجبی تا بوند ايشان زنده نايدشان مشتری تمام و بسنده.منوچهری. به مشتريت گمانی برم به همت و طبع که همچو حور لطيفی و همچو نور قوی. منوچهری. صد رزمهٔ فضل بازبسته {P(1) .(انگليسی) htlaewnommoC - P}{P(2) -بدين معنی در محيط المحيط به کسر راءآمده است. P}{P(3) -در ناظم الاطباء و ظاهراً در منتهی الارببدين معنی به کسر راء آمده است. P}{$20933$}يک مشتريم نه پيش دکان.خاقانی. اول از خود بری توانم شد پس تو را مشتری توانم شد.خاقانی. از تو به جان و دلی مشتريم وصل را راضيم ار زين قدر بيع به سر ميبرد.خاقانی. او جوهر است گو صدفش در جهان مباش درّ يتيم را همه کس مشتری بود.سعدی. بدرکرد ناگه يکی مشتری به خرمائی از دستم انگشتری.سعدی. که بودش نگينی در انگشتری فرومانده در قيمتش مشتری.سعدی. || (اِ) نام مرغی است. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || (اصطلاح کيميا) به اصطلاح کيمياگران و مهوسان مشتری بهمعنی ارزيز است که به هندی رانگ گويند. (غياث) (آنندراج). در اصطلاح کيمياگران، کنايه از رصاص قلعی است. (مفاتيح). به لغت اکسيريان، قلعی است. (فهرست مخزن الادويه). به اصطلاح اهل کيميا، ارزيز. (ناظم الاطباء).[ مُ تَ ] (اِخ) ستارهای که سعد اکبر است. (منتهی الارب). ستارهای از سيارات فلک ششم که آن را به فارسی برجيس نامند. (از اقرب الموارد). نام ستارهای که بر فلک ششم است. اهل تنجيم آن را سعد اکبر دانند و آن را قاضی فلک نيز گويند، به فارسی برجيس و به هندی برهسپت۱ و خانهٔ او قوس و حوت و شرف او در سرطان. (از غياث) (از آنندراج). خانهٔ او حوت و قوس است و بيتالشرف او در سرطان است. (مفاتيح). سيارهٔ ميان زحل و مريخ. خطيب فلک. قاضی فلک. هرمزد. اورمزد. زاوش. برجيس. هرمز. احور. قاضی چرخ. خانه و بيت او در برج قوس و حوت است. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا). نام ستارهٔ برجيس که آن را ستارهٔ برووخسپی و زاوش و زواش و زوش و فروزد و مژد و آورسر و هورمز و هورمزد و سعد اکبر و قاضی فلک نيز گويند. (ناظم الاطباء). بزرگترين ستارهٔ منظومهٔ شمسی و قطر آن 142000 کيلومتر است و دوازده قمر دارد. مدار اين سياره مابين مريخ و زحل است. (از لاروس). يکی از بزرگترين سيارات منظومهٔ شمسی که بعد از زهره به چشم ما درخشانترين ستارگان است. و از زمين 1295 مرتبه بزرگتر و فاصلهاش تا خورشيد 778 ميليون کيلومتر است. و در هر 9 ساعت و 55 دقيقه يک بار دور خود میگردد (حرکت وضعی) و هر 11 سال و 315 روز يک بار دور خورشيد میگردد (حرکت انتقالی). اين سياره دوازده قمر دارد که چند تای آنها بوسيلهٔ گاليله و ماريوس در سال 1610 م. کشف گرديد و آخرين آنها که کوچکترين قمر اين سياره است در سال 1951 م. کشف شده است: فروزنده چون مشتری بر سپهر همه جای شادی و آرام و مهر.فردوسی. چو قيدافه را ديد بر تخت گفت که با رای تو مشتری باد جفت.فردوسی. بيامد شهنشاه ازينسان به دشت همی تاجش از مشتری برگذشت. فردوسی. از روی چرخ چنبری رخشان سهيل و مشتری چون بر پرند ششتری پاشيده دينار و درم. لامعی. وز مشتری و قمر بيارايی مر قبهٔ زين و اوستامش را.ناصرخسرو. چو در تاريک چه يوسف منوّر مشتری در شب در او زهره بمانده زرد و حيران چون زليخايی. ناصرخسرو. اگر عقل در صدر خواهی نشسته نشانده در انگشتری مشتری را. ناصرخسرو. با نکوخواه تو باشد مشتری را صلح و مهر با بدانديش تو کيوان را خلاف و کين بود بهرهٔ آن آفرين باشد ز سعد مشتری قسم اين از نحس کيوان فريه و نفرين بود. اميرمعزی. سدس طبع و صفای رای تو نيست مشتری را به گنبد سادس.سوزنی. بر قدحهای آسمان زنار مشتری طيلسان دراندازد.خاقانی. خورشيددلی و مشتریزهد احمدسيری و حيدراحسان.خاقانی. مشتری هر سال زی برجی رود ما را چو ماه هر مهی رفتن به جوزا برنتابد بيش از اين. خاقانی. مشتریفر و عطاردفطنت است تحفههاش از مدحتآرايی فرست.خاقانی. عطارد تلميذ افادت او بود و مشتری سعادت او. (ترجمهٔ تاريخ يمينی). چون مشتری از افق برآمد با او ز در دگر درآمد.نظامی. مشتری سحر سخن خوانَمَش زهرهٔ هاروتشکن دانَمَش.نظامی. سعادت برگشاد اقبال را دست قران مشتری در زهره پيوست.نظامی. گرم به گوشهٔ چشمی شکستهوار ببينی فلک شوم به بزرگی و مشتری به سعادت. سعدی. - مشتریاثر؛ آن که دارای خاصيت مشتری باشد از نيکبختی و مقام قضاوت: خورشيد مشتریاثر تيرمنطقی جوزای دولتافسر اقبالمنطقی۲. مختاری (ديوان چ همايی ص 514). - مشتریبخت؛ نيکبخت: چو آگه شد که شاه مشتریبخت رسانيد از زمين بر آسمان تخت.نظامی. - مشتریپيکر؛ که پيکری چون مشتری، به سعد بودن و عظمت و جلال داشته باشد: به ياد شه آن مشتریپيکران چو زهره کشيدند رطل گران.نظامی. شها شهريارا جهان داورا فلک پايگه مشتریپيکرا.نظامی. - مشتریچهر؛ نيکطالع. مبارکروی. که چهرهاش مبارک و سعد باشد. که نيکبختی از رخسارش نمايان باشد: بهرامنژاد مشتریچهر درّ صدف ملک منوچهر.نظامی. و رجوع به مشتریرخسار شود. - مشتریخصال؛ آن که خصالش چون مشتری بود. نيکخصال. که خصالش چون مشتری سعد باشد: آن مشتریخصال گر از ما حکايتی پرسد جواب ده که بجانند مشتری۳. سعدی. - مشتریرای؛ که رای مشتری، قاضی فلک را دارد. که رائی استوار دارد: مشتریرای عطاردضمير. (حبيبالسير چ طهران جزو چهارم از ج 3 ص322). - مشتریرخسار؛ مشتریچهر: مشتریرويی و هر دل مشتری۴ روی ترا مشتری رخسارگان را کم نبايد مشتری۵. لامعی. و رجوع به مشتریچهر شود. - مشتریروی؛ مشتریچهر. مشتریرخسار. و رجوع به ترکيب قبل شود. - مشتریسعادت؛ سخت نيکبخت. که چون مشتری سعد اکبر باشد: وزير هفتم که زحلهمت و مشتریسعادت بود چون اين خبر بشنيد کس به سياف فرستاد. (سندبادنامه ص 256). - مشتریصفوت؛ در بيت زير ظاهراً بهمعنی مشتری برگزيده و آنچه که لايق و مورد خواهانی مشتری باشد آمده است: حوت و سرطان است جای مشتری و آن بر که هست مشتریصفوت که در وی حوت و سرطان ديدهاند. خاقانی. {P(1) -اين کلمه در غياث چ هند «برسپست» و درچ تهران «برسپت» آمده و در فيروز اللغات اردو کلمهٔ «برسپت» را به «برهسپت» ارجاع داده و در اين آخری معنی کرده است. P}{P(2) -اين کلمه به کسر اول و فتح ثالث (مِنطَقی) بهمعنی کمربند است. P}{P(3) -بهمعنی خريدار. P}{P(4) -بهمعنی خريدار. P}{P(5) -بهمعنی خريدار. P}&{$20934$}- مشتریضمير؛ که باطنش چون مشتری، قاضی فلک است. که رائی استوار دارد: آفتابرحمت، قمرسرير، کيوانمنزلت، مشتریضمير. (حبيب السيرچ طهران جزو اول ج 3 ص 1). - مشتریطلعت؛ مشتریچهر. مشتریرخسار: ماهجبهتی، مشتریطلعتی، صخرهگذاری، صحرانوردی. (سندبادنامه ص 251). و رجوع به مشتریچهر و مشتریرخسار شود. - مشتریعارض؛ مشتریچهر: او سمنسينه و نوشينلب و شيرينسخن است مشتریعارض و خورشيدرخ و زهرهلقاست. فرخی. و رجوع به مشتریچهر شود. - مشتریعذار؛ که عذار و چهرهاش چون مشتری مبارک و درخشان و دلانگيز باشد: مشتریعذاری، زهرهديداری، که آتش عشق او آب حيات جانها بود. (سندبادنامه ص259). از اين جعدمويی، سمنبويی، ماهرويی، مشتریعذاری. (سندبادنامه ص235). - مشترینظر؛ چون مشتری باريکبين و نيکوديدار: زآن که ملک بوالمظفر آدم ثانی است قدرت او شيث مشترینظر آورد.خاقانی. - مشترینهاد؛ که بنياد و سرشتش چون مشتری بر نيکی و نيکبختی نهاده شده باشد: امشب بر من زمانه شاد آوردهست جوزافش و مشترینهاد آوردهست. مجير بيلقانی. - مشتریوار؛ مانند مشتری، همچون مشتری: مشتریوار به جوزای دو رويم به وبال چه کنم چون سوی سرطان شدنم نگذارند. خاقانی. مشتریوار بر سپهر بلند گور کيوان کند به سمّ سمند.نظامی. - مشتریهمم؛ که همتش چون مشتری بزرگ و درخشان و تابان باشد: من آينهضميرم و تو مشتریهمم از تو جمال همت و از چاکر آينه.خاقانی.[ مُ تَ ] (اِخ) در اساطير لاتين پدر و پيشوای خدايان آن دوران و همانند زئوس۱(زاوش) در اساطير يونان است. او پدر خود زحل را برانداخت و بر تيتانها۲ غالب شد و دريا را به نپتون۳ و دوزخ را به پلوتون۴ داد و زمين را برای خود نگه داشت. او خدای آسمان و روشنايی و زمان و رعد و برق بود. باروی روم که به وی اختصاص يافته مقر حکومتش بود. او از مدايح و توصيفهای مذهبی برخوردار گشت. (از لاروس). خدای اعظم بتپرستان يونانی است او پسر کيوان و در جزيرهٔ کريت تولد يافت و خرافات بتپرستان صفاتی را که مرکب از جميع افعال شنيع و کريه و حيوانی بوده و در تصور بنینوع بشر ممکنالوجود بود بدو نسبت میدادند. (از قاموس کتاب مقدس): به آئين يکی شهر شامس به نام يکی شهريار اندر او شادکام فلقراط نام از در مهتری هم از تخم آقوس بن مشتری.عنصری.
کلمات همقافیه با «مشتری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر