معنی مشترک
23 بازدید
[ مُ تَ رَ ] (ع ص) شريک داشته شده. عام: طريق مشترک؛ راه عام. دارای شريک. شريکدار. (ناظم الاطباء). آنچه بين يکی و ديگری سهمی و حصهای باشد خواه حسی و خواه معنوی، مانند: طريق مشترک. امر مشترک. رای مشترک. (از اقرب الموارد). آنچه متعلق به چند تن باشد. آنچه ميان چند تن به مشارکت و انبازی باشد: مراتب ميان اصحاب مروت... مشترک و متنازع است. (کليله و دمنه). چنانکه دو مرد در چاهی افتند يکی بينا و يکی نابينا، اگرچه هلاک ميان هر دو مشترک است؛ اما عذر نابينا به نزديک اهل خرد و بصر مقبولتر باشد. (کليله و دمنه). خداونديش با کس مشترک نيست همه حمال فرمانند و شک نيست.نظامی. - حروف مشترک؛ آنهائی هستند که هم بر اسم و هم بر فعل و هم بر حرف داخل میشوند، مانند حروف استفهام و حروف عطف. (از محيط المحيط). - حس مشترک؛ يکی از حواس خمسهٔ باطن است و نزد علمای قديم علمالنفس جای آن در اول دماغ است، و هر چيز که از حواس ظاهر معلوم شود اول بدو رسد و بعد از آن به حواس ديگر از حواس باطن. و نيز هر چيز که از باطن به ظاهر خواهد آمد، اول از حواس باطن بدو رسد بعد از آن به حواس ظاهر. (از يادداشت مرحوم دهخدا). آن حماسهای که در ميان حواس ظاهر و حواس باطن واقع شود. (ناظم الاطباء). بنطاسيا. (ذخيرهٔ خوارزمشاهی): و حس مشترک چون دريايی است که هرچند از جويهای مختلف آب درآيد در آنجا يکی شود. (مرآه المحققين شيخ محمود شبستری). و رجوع به حس مشترک شود. - قدر مشترک؛ ما به الاشتراک ميان افراد. مفهوم کلی که در افراد خود مشترک باشد: در عجب ماندم، بجستم حالشان تا چه قدر مشترک يابم نشان.مولوی. و رجوع به مدخل قدر مشترک شود. - لفظ مشترک؛ (اصطلاح منطق و اصول) به اصطلاح منطقيان و اصوليان، لفظی که دو يا زياده از دو معنی دارد و آن لفظ را برای هر معنی وضع کرده باشند و علاقهای از علاقههای مجاز در آن يافت نشود، چنانکه جاريه که بهمعنی کنيز و آفتاب و کشتی و از همين قبيل لفظ عين که برای بسيار معنی است. (از غياث) (از آنندراج). قسمی از لغت که برای زياده از يک معنی وضع شده باشد چون جاريه برای کشتی و کنيزک و عين برای چشم و چشمه و غير آن و رجاء بهمعنی ترس و اميد. هر کلمه که دو و بيشتر معنی اصلی دارد. لفظ مشترک، عکس لفظ مترادف يعنی لفظ يکی و معنی متعدد باشد، مانند «بار» و «دست» در فارسی و عين و عجوز در عربی و اين نوع را مشترک لفظی نامند و نوعی ديگر لفظ مشترک است که آن را مشترک معنوی خوانند و لفظ مشترک معنوی همان لفظ کلی است مانند جانور که بر پرنده و چرنده و خزنده و جز اينها اطلاق شود و بر دو قسم است متواطئی و مشکک. و رجوع به متواطئی و مشکک شود. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا). - مشترکالمنافع؛ دُوَل مشترکالمنافع. گروه کشورهائی که با کشور انگلستان اتحاديهٔ اقتصادی و مالی و جز اينها دارند۱ و انگلستان را به عنوان رئيس اين اتحاديه پذيرفتهاند. || (اصطلاح پزشکی) نزد پزشکان لقب رگی است که به اکحل معروف است. گويند اين همان است که در امراض سر و بدن جميعاً آن را فصد کنند. برخلاف رگ قيفال و باسليق که اولی را فقط برای امراض سر و دومی را منحصراً برای امراض بدن فصد کنند۲. (از اقرب الموارد) (از محيط المحيط). || مرد دودلهٔ اندوهناک. يقال: رأيت فلاناً مشترکاً؛ با خودش از شدت همّ و غم سخن ميگفت. (منتهی الارب). رجل مشترک؛ مرد دودلهٔ اندوهناک۳. (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء) (از منتهی الارب): رأيت فلاناً مشترکاً؛ اذا کان يحدث نفسه کالمهموم. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ مُ تَ رِ ] (ع ص) شرکتدارنده در چيزی. کسی که با ديگری در ملکی شريک است. انباز. شريک: {/Bفَإِنَّهُمْ يَوْمَئِذٍ فِي اَلْعَذََابِ مُشْتَرِکُونَ . 1-537:33/}(قرآن 37/33).|| کسی که مجلهای يا روزنامهای را برای مدت شش ماه يا يک سال آبونمان شود. ج، مشترکين.
کلمات همقافیه با «مشترک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رک» برای سرودن شعر