معنی مشبک
7 بازدید
[ مُ شَبْ بَ ] (ع ص) هر چيز درهمآمده و درهمآميخته شده. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و رجوع به تشبيک شود. || هر شیء که در آن سوراخسوراخ باشد به هندی آن را جالی گويند. (غياث) (آنندراج). هر چيزی شبکهشده و درهمدرآورده و مانند پنجره شده و درهم داخل گشته. (از ناظم الاطباء). شبکهدار. با شبکه. سوراخسوراخ. غلوهکن. غلبهکن. غلبکن. چشمهچشمه. پنجرهپنجره. چون شبکه. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا): ز غمزهٔ تو مشبک چو خانهٔ زنبور به سينه در دل من دائماً در افغان است. رفيعالدين لنبانی. چون مشبکخان زنبوران ز آه عاشقان پس دريچه کاندرين بام نه ايوان آمده. خاقانی. اين هفت تا به خانه مشبک شد از دعا تا شاه در مقرنس ايوان تو نشست. خاقانی (ديوان چ سجادی ص 756). نحل را کز نهال باغ خرد در مشبک نعيم الوان است.خاقانی. در مشبک دريچه پنداری کآفتاب زحل خور اندازد. خاقانی (ديوان ص 466). ز حلقوم دراهای درافشان مشبکهای زرين عنبرافشان. نظامی (خسرو و شيرين چ وحيد ص 298). خورشيد از رويش خجل گردون مشبک همچو دل. مولوی (از فرهنگ فارسی معين). || (اِ) نوعی از غذا. (از ذيل اقرب الموارد). نوعی از شيرينیها. (از محيط المحيط).
کلمات همقافیه با «مشبک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بک» برای سرودن شعر