معنی مش
10 بازدید
[ مَشش ] (ع مص) دست به چيزی در ماليدن تا پاکيزه شود و چربش آن زائل گردد. (منتهی الارب) (آنندراج) (از محيط المحيط) (از اقرب الموارد). دست در چيزی درشت ماليدن تا چربش از آن شود. (تاج المصادر بيهقی) (المصادر زوزنی). چيز خشن و درشت ماليدن بر دست خود تا پاک کند آن را و چربی آن زايل گرداندن. (از ناظم الاطباء). || درآميختن و سودن چيزی را چندانکه گداخته شود. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). درآميختن چيزی را تا ذوب شود. (از محيط المحيط). درآميختن و تر کردن چيزی را در آب تا ذوب گردد. (از اقرب الموارد). || خصومت کردن. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). دشمنی و خصومت کردن با کسی. (ناظم الاطباء) (از محيط المحيط). || بسودن اطراف استخوان. (منتهی الارب) (آنندراج). مکيدن کنارههای استخوان و خائيدن آن را. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از محيط المحيط). || اندک گرفتن مال کسی را. (منتهی الارب) (آنندراج). اندکاندک گرفتن مال کسی را. (ناظم الاطباء). چيزی بعد چيزی گرفتن از مال کسی. (از اقرب الموارد) (از محيط المحيط). || دوشيدن شير از پستان، نيمکاره. (منتهی الارب) (آنندراج). نيمکاره دوشيدن آن مادهشتر را و قدری از شير در پستان وی گذاشتن. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از محيط المحيط). دوشيدن بعضی از شير شتر. (المصادر زوزنی). || أطعمه هشاً مشاً؛ خورانيدن کسی را خورش پاکيزه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «مش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مش» برای سرودن شعر