معنی مسير
5 بازدید
[ مَ ] (ع مص) رفتن. سير. مسيره. سيروره. تسيار. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). مصدر ميمی است بهمعنی رفتن و سير کردن. (آنندراج) (غياث). رفتن. (دهار) (تاج المصادر): ايا مراد تو مقصود آسمان ز مدار و يا رضای تو مطلوب اختران ز مسير. اميرمعزی. گفت نامی که ز هولش ای بصير هفت گردون بازماند از مسير.مولوی.[ مَ ] (ع اِ) محل گردش و سير. جای عبور و حرکت. (ناظم الاطباء). جای رفتار. (فرهنگ نظام) (آنندراج) (غياث). جای سير. محل گردش. جای رفتن. راه. معبر. جاده. محل سير. رهگذر. رهگذار. گذر. گذرگاه. مدار. سيرگاه: هر روز سحاب را مسير دگر است هر روز نبات را دگر زينت و رنگ. منوچهری. نيی آگه ای مانده در چاه تاری که بر آسمان است در دين مسيرم. ناصرخسرو. ای داور زمانه ملوک زمانه را جز بر ارادت تو مسير و مدار نيست. مسعودسعد. مدار چرخ کند آگهم ز ليل و نهار مسير چرخ خبر گويدم ز صيف و شتا. مسعودسعد. همی کند سرطانوار باژگونه به طبع مسير نجم مرا باژگونه چرخ دوتا. مسعودسعد. فرمود که تا چرخ يکی دور دگر کرد خورشيد بپيمود مسير دوران را.سنائی. سير ارنه بر موافقت رای تو کنند هر هفت گم کنند مسير اندر آسمان. سوزنی. آفتابی و جز به درگاهت اختران را مسير نتوان يافت.خاقانی. چون ستوری باش در حکم امير گه در آخور حبس و گاهی در مسير. مولوی. || مدت سير: بينهما مسير يوم؛ ميان آنها به اندازهای است که در يک روز سير شود. (ناظم الاطباء). || رفتار. (فرهنگ نظام). روش. سير: چه پيکر آمد رخش درخشپيکر تو که کوه بادمسير است و باد کوهنهاد. مسعودسعد. || (ص) سيرکردهشده. (ناظم الاطباء).[ مَ ] (اِ) بهمعنی يخ آمده و مسيريد يعنی يخ بست. (آنندراج) (انجمن آرا). مَسَر. نيز به همين معنی است، و اين جای مسر است يعنی سرد است و بعضی بجای «م» «هاء» دانستهاند، يعنی «هسر» و رشيدی گفته به «م» اصح خواهد بود. (آنندراج) (انجمن آرا).[ مُ سَیْ یَ ] (ع ص، اِ) جامهٔ باخطها. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). جامهٔ خطدار. (ناظم الاطباء). || حلوائی است. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). قسمی از حلوا. || سفر. || جای مشهور و خوشنمائی که سزاوار است شخص مسافر در تفحص و تجسس و تماشای آن برآيد. (ناظم الاطباء).[ مِ سِیْ یِ ] (اِخ) قصبهای از دهستان آبشار بخش شادکان شهرستان خرمشهر، در 4هزارگزی جنوب شرقی شادکان. دشت، گرمسير و مالاريائی. سکنهٔ آن 1097 تن و آب آن از رودخانهٔ جراحی و محصول آن غلات، برنج، خرما و شغل اهالی زراعت، تربيت و غرس نخل و حشمداری و صنايع دستی آنان حصيربافی است. ساکنان آن از طايفهٔ دريس ميباشند. (از فرهنگ جغرافيايی ايران ج6).
کلمات همقافیه با «مسير»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ير» برای سرودن شعر