معنی مسيب
4 بازدید
[ مَ ] (اِخ) نام وادئی است. (منتهی الارب) (از معجم البلدان).[ مُ سَیْ یَ ] (ع ص) ستور گذاشتهشده بر سر خود. (از منتهی الارب) (آنندراج). بر سر خود گذاشته شده. (ناظم الاطباء): صبی مسيب؛ طفل بدون محافظ و بدون نگاهبان. (از اقرب الموارد).[ مُ سَیْ یِ ] (ع ص) نعت فاعلی از تسييب. رجوع به تسييب شود.[ مُ سَیْ یِ / سَیْ یَ ] (اِخ) نام پدر سعيد. (منتهی الارب).[ مُ سَیْ یَ ]۳ (اِخ) نام يکی از سه برادری که در بخارا در قرون اوليهٔ هجری پول رايج آن زمان را که درهم ناميده ميشد سکه ميزدند. (دو برادر ديگر يکی محمد و ديگری غطريف نام داشت). سکههائی که اين سه برادر ضرب مينمودند به نام خودشان معروف بود که به ترتيب درمهای مسيبيه، محمديه و غِطريفيه میناميدند. (از احوال و اشعار رودکی ج 1 صص 70-71).[ مُ سَیْ یَ ] (اِخ) ابن علس۴بن مالکبن عمروبن قمامه. شاعر جاهلی و خال اعشی ميمون. اسمش را زهير و کنيهاش را ابوفضه گفتهاند. ديوان شعری دارد که چندين تن جداجدا گرد کردهاند. (از منتهی الارب) (از الاعلام زرکلی) (از ابنالنديم ص224).[ مُ سَیْ یَ ] (اِخ) ابن نجبهبن ربيعهبن رياح الفزاری. تابعی و از سران قوم خود بود. وی از سرداران حضرت علی (ع) در جنگهای آن حضرت با دشمنان و نيز از جمله کسانی است که در سال 65 هـ .ق. به طلب خون حسين (ع) قيام کردند و در همين سال در وقايع عراق کشته شد. (الاعلام زرکلی).
کلمات همقافیه با «مسيب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «يب» برای سرودن شعر