معنی مسوس
4 بازدید
[ مَ ] (ع ص، اِ) آب نه شيرين و نه شور. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج). آبی که نه شور باشد نه شيرين. (ناظم الاطباء). آبی به ميان خوش و شور. (مهذب الاسماء). آبی که ميان خوش و شور باشد. (دهار). || آب که دست بدان رسد و تشنه سيراب شود. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج). آبی که دست بدان رسد. || آبی که تشنه را سيراب کند. (ناظم الاطباء). || هرچه فرونشاند سوزش تشنگی را. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج). هرچه فرونشاند تشنگی را. (ناظم الاطباء). || آب روشن شيرين. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج). آب صاف شيرين. (ناظم الاطباء). || فادزهر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). حجرالبادزهر. ترياق. (اقرب الموارد). پایزهر. (مهذب الاسماء). پادزهر. (دهار). پازهر.[ مَ ] (اِخ) دهی است به مرو. (منتهی الارب). نام قريهای به مرو و منسوب به آن مسوسی است. (يادداشت مرحوم دهخدا).[ مُ سَوْ وِ ] (ع ص) سوس درافتاده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). شپشهزده. کرمخورده. (يادداشت مرحوم دهخدا). || کاری آراسته و زينتدادهشده. (از منتهی الارب).[ مُ سَوْ وِ ] (ع ص) درختی که کرم را میپروراند. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «مسوس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وس» برای سرودن شعر