معنی مسوده
5 بازدید
[ مَسْ وَ دَ ] (ع ص) آب که بر آن زردی باشد. (منتهی الارب) (آنندراج). آبی که بر روی آن زردی باشد: ماء مسوده. (ناظم الاطباء).[ مُ سَوْ وَ دَ ] (ع ص، اِ) تأنيث مسود. ج، مسودات. آنچه اول نوشته و سپس از روی آن بطور دقت و صفا و خوبی نويسند. (ناظم الاطباء) (آنندراج). مُسوَدّه. مسودَّه. مسوَّده. سواد. پيشنويس، مقابل پاکنويس، مقابل بياض، مقابل مُبيضه. || کپی۲. (يادداشت مرحوم دهخدا). || دستخط. فرمان. نامه. نوشته. نوشتهشده. || سياه. (دهار). || نزد عامه ظرف شراب شيشهای سياهرنگ. (محيط المحيط).[ مُسْ وِ دَ ] (ع ص) تأنيث مسود. زنی که بچهٔ سياه زايد. (ناظم الاطباء).[ مُسْ وَدْ دَ ] (ع ص، اِ) تأنيث مسودّ. ج، مسودات. مجازاً بهمعنی نوشته و آنچه اول سرسری نوشته باشند تا بار ديگر آن را به دقت و صفا و خوبی نويسند. (ناظم الاطباء) (آنندراج). سواد، مقابل بياض. آنچه اول به قصد مراجعه بنويسند. (يادداشت مرحوم دهخدا). و رجوع به مسوده شود. || سياه. اين لفظ مأخوذ از اسوداد بر وزن افعلال است، زيرا هر لفظی که در آن معنی لون باشد اکثر از باب افعلال میآيد، چنانکه احمرار و اخضرار و اصفرار و اسوداد. (آنندراج) (غياث). سياهکردهشده. || خاکه. خاکا و نقشه. (ناظم الاطباء).[ مُ سَوْ وِ دَ ] (اِخ) بنیعباس را گويند چرا که شعار آنها سياه بود و لباس سياه میپوشيدند. (ناظم الاطباء). عباسيان که جامهٔ سياه پوشيدندی، ضد مُبيّضه يا اصحاب مقنع که جامهٔ سپيد در بر کردندی. (يادداشت مرحوم دهخدا). سياهجامگان. عباسيان، ضد سپيدجامگان. عباسيون. (عقد الفريد). اصحاب دولت بنیعباس. (خاندان نوبختی ص 264).[ مُ سَوْ وَ دَ ] (ع ص، اِ) مسوده. رجوع به مسوده شود.[ مُسْ وَدْ دَ ] (ع ص، اِ) مسوده. رجوع به مسوده شود. || پيشنويس و سواد دستورالعمل: فرموديم تا در تمامت ممالک باسقاق و ملک هر شهری قضات آنجا حاضر گردانند و حجتی در اين باب به موجبی که مسودهٔ آن کرده فرستاديم از ايشان بازگيرند و بفرستند. (تاريخ غازانی ص 229). اکنون بايد که فلان و فلان قضات آنجا را حاضر گردانند و به موجب مسودهای که فرستاده شد حجت از ايشان بازگيرند. (تاريخ غازانی ص 229).|| نوشته. نوشتهشده. نوشتهشده از روی سند يا چيز ديگری. کُپی. کپیشده. مسوّده: رقم نويسان ارقامی که به مسودهٔ دفاتر صادر ميشود دو نفر. (تذکره الملوک چ دبيرسياقی ص 16). حکام و کلانتر و مستوفيان و لشکريان... و غيره محال متعلقه به ايشان که به مسودهٔ دفتری صادر ميشود. (تذکره الملوک چ دبيرسياقی ص 44). و رجوع به مسودّه شود. - مسوده را صاف نمودن؛ به بياض بردن. به ورق بردن. به کاغذ بردن. (مجموعهٔ مترادفات ص 332). پاکنويس کردن. - مسوده کردن؛ سرسری نوشتن. (ناظم الاطباء). ورق سياه ساختن. (مجموعهٔ مترادفات ص 332). تهيهٔ پيشنويس کردن. {P(1) -از: مس (ظروف مسين) +تس، مهمل آن. P} {P(2) .eipoC - P}{$20906$}|| خاکه. خاکا و نقشه. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «مسوده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر