معنی مسن

معنی مسن

10 بازدید
[ مُ سِ‌ن‌ن ] (ع ص) کلان‌سال. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم‌ الاطباء). سال‌ديده. مرد پير. بزاد. (ناظم‌ الاطباء). پير سالخورده. (غياث) (آنندراج). بسيارزاد. (بحر الجواهر). سال‌دار. سالخورد. سالخورده. پير سالخورد. سالمند. (يادداشت‌ مرحوم دهخدا). آن که سالهای بسيار از عمر او گذشته است. || چنانچه ابن‌الاثير گفته‌ {P(1) .emsilooclA - P}{P(2) -در آنندراج به ضم اول نيز ضبط شده است. P}{P(3) -شواهد با معنی بعد نيز قابل انطباق است. P}{P(4) -شواهد با معنی بعد نيز قابل انطباق است. P}&{$20901$}عبارت است از داخل شدن کودک به سال‌ سوم از ولادت و اين لفظ از «سن» که به‌معنی‌ دندان است مشتق ميباشد و مؤنث آن مسنه است. لکن مطرزی گويد: اين لفظ از «سن» به‌معنی دندان مشتق هست، ولی منظور از دندان چهارپايان ميباشد که پا به سن‌ سه‌سالگی نهادند، گويند: چهارپا مسن و بزرگ شده است. کذا فی بحر الرموز فی کتاب‌ الزکاه. (از کشاف اصطلاحات الفنون). || گاو دوسالهٔ بزاد برآمده. (مهذب‌ الاسماء). گوسالهٔ دوساله و بزاد برآمده. ج، مَسانّ. (دهار). || مأخوذ از سن به‌معنی‌ دندان، چهارپائی که داخل هشتمين سال‌ زندگيش شده. ج، مَسانّ. شتر سالخورده. (از اقرب الموارد).
[ مَ سَ ] (ع اِمص) بی‌باکی. (منتهی‌ الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج).
[ مِ سِ ] (اِخ) نام شهری باستانی که نام‌ ديگرش کرخای ميشان و استرآباذ اردشير بوده است. (ايران در زمان ساسانيان ص‌ 116).
[ مِ سِ ] (اِخ) نام ديگر ولايت ميشان، در مصب شط دجله و ساحل خليج فارس. (ايران در زمان ساسانيان ص 107).
[ مِ سِ ] (اِخ) شهری است از شبه‌جزيرهٔ پلوپونز۱ متعلق به يونان که مرکز مسنی‌۲می‌باشد. اين شهر در دامنهٔ کوه ايتوم‌۳ واقع‌ است و در قرن هفتم ق.م. بوسيلهٔ اسپارتيها اشغال و ويران گرديد، اما چهارصد سال بعد دو مرتبه بوسيلهٔ اپامی‌نونداس‌۴ از اهالی تب‌۵که از سرداران بزرگ آنجا بود بازسازی شد.
[ مَ ] (ع مص) به تازيانه زدن. مَشن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از ناظم‌ الاطباء) (آنندراج). و رجوع به مشن شود.
[ مِ سَ‌ن‌ن ] (ع اِ) فسان و آنچه بدان‌ کارد و مانند آن را تيز کنند. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). سنگی باشد سبزرنگ که کارد بدان تيز کنند. (آنندراج). نوعی از سنگ است که بر آن کارد و شمشير تيز کنند و به فارسی فسان گويند و اين غير چرخ است که به هندی سان گويند. (غياث). سنگ فسان. (دهار). مَسَنّ. سنگ افسان. سنگ ستره. سنگ که استره بدان تيز کنند. (زمخشری). سنگی است که کاردها بر وی‌ تيز کنند. (ذخيرهٔ خوارزمشاهی). سنگ‌ گرای. (مهذب الاسماء). حجرالمسن. (تحفهٔ حکيم مؤمن). سنگ دلاکی. سنگ‌سو. سنگ‌ساب. سان. فسان. ج، مِسان.
[ مِ سَ ] (از ع، اِ) سنگی باشد سبزرنگ‌ که کارد بدان تيز کنند. (برهان). مِسَنّ‌: مشتری ساختی از جرم زحل‌ مسن خنجر برّان اسد.خاقانی. تيغ زبانشان نتواند بريد موی‌ گر من مِسن‌۶ نسازم از اين سحر نابشان. خاقانی. کيوان مسنی علاقه‌آويز تا آهن تيغ او کند تيز.نظامی.
[ مَ سَ‌ن‌ن ] (ع اِ) مِسَنّ. (زمخشری) (دزی). مِسَن. (برهان).
[ مُ سَ‌ن‌ن ] (ع ص) صاحب سنان. (آنندراج) (غياث).

کلمات هم‌قافیه با «مسن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «سن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید