معنی مسموم
5 بازدید
[ مَ ] (ع ص) کشتهشده به زهر. (ناظم الاطباء) (غياث). زهردادهشده. (از منتهی الارب). زهرداده. (دهار). زهرخورانيده. || زهرخورده. (ناظم الاطباء). زهر در بدن درآمده. کسی که او زهر خورده باشد. (آنندراج). || زهردار: طعام مسموم؛ طعام که زهر دارد. (ناظم الاطباء). طعام زهرکرده. (از منتهی الارب) (آنندراج). زهرآلود. زهرآگين. سمدار. به زهر آلوده. (يادداشت مرحوم دهخدا):
کلمات همقافیه با «مسموم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وم» برای سرودن شعر