معنی مسماس
4 بازدید
[ مَ ] (ع ص)۱ سبکرو. سبککار. شوريده. (منتهی الارب ذيل مادهٔ م س س) (ناظم الاطباء) (آنندراج).[ مِ ] (ع مص) آميخته و شوريده شدن کار. مَسمَسه. (منتهی الارب ذيل مادهٔ م س س) (از ناظم الاطباء). مسمس الامر مسمسهً و مسماساً؛ آميخته شد آن کار و شوريده گشت. (ناظم الاطباء). و رجوع به مسمسه شود.
کلمات همقافیه با «مسماس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اس» برای سرودن شعر