معنی مسلمی
6 بازدید
[ مُ لِ ] (حامص) مسلمان بودن. مسلمانی. و رجوع به مسلمانی شود.[ مُ لِ ]۱ (اِخ) سيد مسلمی اسفراينی از شعرای قرن نهم هجری. قبرش در اسفراين است و اين بيت از اوست: خال او نقد دلم از ديدهٔ روشن کشد همچو دزدی کو متاع خانه از روزن کشد. (از مجالس النفائس ص 45).[ مُ لِ میی ] (ص نسبی) منسوب به قبيلهٔ بنیمسلمه که يکی از قبايل بنیالحرث است. (الانساب سمعانی).[ مُ سَلْ لَ ] (حامص) معافيت. رهايی. (يادداشت مرحوم دهخدا): هر کس بقدر خويش گرفتار محنت است کس را ندادهاند برات مسلمی. ابوالفرج سکزی (از يادداشت مرحوم دهخدا). || بخشودگی مالياتی: چون متوجهات املاک و اوقاف زاويهٔ متبرکهٔ ايشان بموجب مقرر نامهٔ ديوانی به مسلمی قديم مقرر است...حکم يرليغ نفاذ يافته که جماعت براتداران از مريدان مشاراليه نستانند. (از فرمان سلطان احمد جلاير در حق شيخ صدرالدين موسی پسر شيخ صفیالدين جد سلاطين صفويه محفوظ در کتابخانهٔ ملی پاريس). (از يادداشت مرحوم دهخدا). و رجوع به مسلميات شود. || مسلم بودن. قطعيت. || حجت بودن.[ مُ لِ ] (اِخ) مسلمی حميدی فرزند ميری شاعر مشهور. او راست: بهجه آلاثار که در معارضهٔ دريای ابرار اميرخسرو نظم کرده است. (کشف الظنون ج 1 ص 256).
کلمات همقافیه با «مسلمی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «می» برای سرودن شعر