معنی مسلمان

معنی مسلمان

7 بازدید
[ مُ سَ ] (ص) متدين به دين اسلام. (ناظم الاطباء). صاحب غياث اللغات و به‌تبع‌ او صاحب آنندراج گويد: مسلمان در اصل‌ «مسلم‌مان» بوده است، يعنی مانند مسلم که‌ در ترکيب از دو حرف ميم يکی حذف شده‌ است -انتهی. ولی اين قول بر اساس نيست و نيز اين که مسلمان جمع مسلم است و الف و نون آن علامت جمع فارسی نيز استوار نيست، زيرا در اين حال و نيز در فرض اول‌ بايد حرف سين کلمه ساکن بيايد و چنين‌ نيست. گفتهٔ مرحوم داعی‌الاسلام در فرهنگ‌ نظام به اين شرح که: اين لفظ ساخته از لفظ سلمان است به اضافهٔ ميم مفعولی عربی و به‌معنی سلمان داشته و مانند سلمان مثل‌ مششدر که از اضافهٔ ميم مفعولی عربی به‌ ششدر فارسی ساخته شده، جهت ساختن‌ مسلمان از سلمان دست و پا کردن ايرانيها بوده برای فضيلت خود در مقابل تعصب‌ عربها که به ايرانيها موالی ميگفتند، يعنی‌ غلامهای آزاده کرده، و ايرانيها هم خود را مسلمان يعنی مانند سلمان پارسی که از اصحاب بزرگ پيغمبر بود و از اهل بيت نبی‌ شمرده شد گفتند، و لفظ مذکور در همان اوايل‌ اسلام ساخته شد که در قديم‌ترين متون‌ ادبيات فارسی مثل ترجمهٔ تاريخ طبری هم‌ بسيار استعمال شده است -انتهی. نيز محل‌ تأمل است. مسلم. (دهار) (السامی). کلمهٔ برساخته از اسلام ولی کلمه‌ای است که هم از بدو مسلمانی بزرگان علم و ادب فارسی به‌ کار برده‌اند. (يادداشت مرحوم دهخدا). حنيف. مؤمن. (السامی). اين کلمه را ايرانيان‌ از مادهٔ «سلم» ساخته‌اند به‌معنی مسلم. (يادداشت مرحوم دهخدا). مسلمان. (به ضم‌ اول و فتح دوم) را بعضی جمع مسلم (به ضم‌ اول و سکون دوم و کسر سوم) عربی دانسته‌اند که با تصرف در حرکات و سکنات در فارسی‌ بجای مفرد به کار رود و آن را به مسلمانان‌ جمع بندند. محمد قزوينی در يادداشت‌های‌ خود ج 7 ص 87 چنين آرد: «العرب تسمی‌ العجمی إذا أسلم المسلماني و منه يقال مسلمه السواد». (العقد الفريد چ بولاق ج 3 ص 296). و به احتمال بسيار بسيار قوی بلکه بنحو قطع‌ و يقين منشأ کلمهٔ مسلمان همين فقره بوده‌ است، يعنی که کلمه کلمهٔ تهجين‌۱ بوده است‌ که عربها بر عجمهای مسلمان اطلاق‌ ميکرده‌اند. سپس اين وجه متدرجاً از ميان‌ رفته و نسياً منسياً شده و همان معنی مسلم‌ بدون جنبهٔ تهجين و تحقير آن باقی مانده‌ است -انتهی‌: سخن‌گوی بودی سليمانْتْ کرد نغوشاک بودی مسلمانْتْ کرد.ابوشکور. سپاه مسلمان پس اندر دمان‌ همی شد بکردار شير ژيان.فردوسی. خواجه گفت: درخواستم تا مردی مسلمان در ميان کار من باشد که دروغ نگويد. (تاريخ‌ بيهقی ص 148). بسيار از آن ملاعين کشته‌ شدند و بسيار مسلمانان نيز به شهادت‌ رسيدند. (تاريخ بيهقی). ايزد عز ذکره ما را و همه مسلمانان را در عصمت خويش نگاه‌ دارد. (تاريخ بيهقی ص 254). از مغ ترس آن زمان که گشت مسلمان. ابوحنيفهٔ اسکافی. چو بايد شدن مر مرا زير خاک‌ نمی‌رانم الا مسلمان پاک. شمسی (يوسف و زليخا). به اول نفس چون زنبور کافر داشتم لکن‌۲به آخر يافتم چون شاه زنبوران مسلمانش. خاقانی. گر توام عبداللََّه‌بن سرح خوانی باک نيست‌ من بدل کعبم مسلمان‌تر ز سلمان آمده. خاقانی. نام من چون سرخ زنبوران چرا کافر نهی‌ نفس من چون شاه زنبوران مسلمان آمده. خاقانی. ببری مال مسلمان و چو مالت ببرند بانگ و فرياد برآری که مسلمانی نيست. سعدی. مسلمان خوانمش من زآنکه نبود مکافات دروغی جز دروغی. (از ابدع البدايع). {P(1) .fitaroj++21++P - P}{P(2) -ن‌ل: ليکن. P} &{$20891$}خواجه گفتند ای مسلمان در اين زمان چه‌ محل ياد باغ زاغان است. (انيس الطالبين ص‌ 84). - مسلمان بودن؛ اسلام داشتن. متدين به‌ دين اسلام بودن‌: ای منافق يا مسلمان باش يا کافر بدل‌ چند بايد با خداوند اين دوالک باختن. ناصرخسرو. گر مسلمان بود عبداللََّه‌بن سرح از نخست‌ باز کافر گشته و در راه کفران آمده. خاقانی (ديوان چ سجادی ص‌373) - مسلمان‌زاده؛ مسلم‌زاده. که پدر و اجداد مسلمان دارد: پس بررسيد، مسلمان‌زاده‌ بود شاد شد. (تاريخ برامکه از يادداشت‌ مرحوم دهخدا). - مسلمان شدن؛ اسلام آوردن. اسلام. (يادداشت مرحوم دهخدا). به دين اسلام‌ گرويدن‌: هر قلم مهر نبی دارم و دشمن دارم‌ تاج و تختی که مسلمان شدنم نگذارند. خاقانی. مرد گفت ای زن پشيمان می‌شوم‌ گر بدم کافر مسلمان می‌شوم.مولوی. گرچه بر واعظ شهر اين سخن آسان نشود تا ريا ورزد و سالوس مسلمان نشود. حافظ. نه هر کس شد مسلمان می‌توان گفتش که سلمان شد که اول بايدش سلمان شدن و آنگه مسلمان شد. وفائی شوشتری. - مسلمان کردن؛ کسی را بدين اسلام‌ آوردن‌: مرا در پيرهن ديوی منافق بود و گردن کش‌ وليکن عقل ياری داد تا کردم مسلمانش. ناصرخسرو. - مسلمان‌نشين؛ مکانی که سکنهٔ آن‌ مسلمانند: محلهٔ مسلمان‌نشين. || متدين. دين‌دار. (از ناظم الاطباء). خداپرست. يکتاپرست که دين توحيد دارد. پيرو شريعت‌های آسمانی‌: شمسون‌ عابد... پيامبر نبود ولکن مسلمان بود و به‌ شهری بود از روم و خدای را پرستيدی. (ترجمهٔ طبری بلعمی). جرجيس (ع)... مردی‌ پارسا بود و مسلمان و بر دين عيسی‌ عليه‌السلام بود. (ترجمهٔ طبری بلعمی). آن‌ مرد خاله‌زادهٔ فرعون بود و مسلمان بود. (قصص الانبياء ص 92). در بنی‌اسرائيل‌ ملکی بود کافر با سپاه عظيم و او را وزيری‌ بود مسلمان و نيک‌خواه. (قصص الانبياء ص‌ 187). - مسلمانان؛ دين‌داران. متدينين. پيروان‌ توحيد. پيروان شريعت‌های آسمانی‌: طلب کردند يافتند که مردی از آن مسلمانان‌ صد درم خيانت کرده بود. (قصص الانبياء ص‌ 130). جنگ کردند تا چندان کشته شدند که‌ صفت نتوان کرد، چنانکه از مسلمانان هيچ‌ کس نماند. (قصص الانبياء ص 212). بر پيشانی جالوت زد و به مغزش فرورفت در حال بيفتاد مسلمانان شادی کردند. (قصص‌ الانبياء ص 148). - || پيروان دين محمدی. مسلمين‌: ای مسلمانان فغان از جور چرخ چنبری‌ وز نفاق تير و قصد ماه و سير مشتری. انوری. - نامسلمان؛ کافر. بی‌ايمان. خدانشناس. - || که پيرو شريعت محمدی نيست‌: دريغا مسلمانيا که از پليدی نامسلمانی اينها بايست کشيد. (تاريخ بيهقی).
[ مُ سَ ] (اِخ) دهی است از دهستان‌ زلفی بخش اليگودرز شهرستان بروجرد، واقع‌ در 28هزارگزی جنوب خاوری اليگودرز. آب آن از قنات و چاه و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافيايی ايران ج‌6).

کلمات هم‌قافیه با «مسلمان»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ان» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید