معنی مسلم

معنی مسلم

9 بازدید
[ مُ لَ ] (ع ص) نعت مفعولی از سَلَم. سلف‌شده و پيش‌خريده‌شده. و رجوع به سَلم‌ شود. - مسلم‌إليه؛ (اصطلاح فقه) بايع در بيع‌ سَلم. - مسلم‌فيه؛ (اصطلاح فقه) مبيع در بيع‌ سَلم.
[ مُ لِ ] (ع ص، اِ) کسی که متدين به‌ دين اسلام باشد. (از اقرب الموارد) (ناظم‌ الاطباء) (از منتهی الارب). مسلمان. (مهذب‌ الاسماء) (دهار). آن که اسلام دارد. (آنندراج). اسلام‌آورده. (يادداشت مرحوم‌ دهخدا). ج، مسلمون، مسلمين. || کسی که‌ مردم از دست و زبان وی آسوده باشند. (ناظم‌ الاطباء). || (اصطلاح فقه) مشتری در بيع‌ سَلم.
[ مُ لِ ] (اِخ) (نهر...) شعبه‌ای از نهر جهانگيری است و نهر جهانگيری منشعب‌ است از رود جراحی. و رود جراحی در خوزستان جاری است و از مرتفعات شرقی‌ اين ايالت سرچشمه ميگيرد و به باتلاقهای‌ دورق (فلاحيه) ميريزد. (از يادداشت مرحوم‌ دهخدا).
[ مُ لِ ] (اِخ) ابن احمدبن ابی‌عبيدهٔ بلنسی، معروف به صاحب قبله (از آن رو که‌ کثيرالصلوه بود). عالم به فلکيات و فقه و حديث. در مکه از علی‌بن عبدالعزيز و به مصر از مزنی و ربيع‌بن سليمان مرادی و يونس‌بن‌ عبدالاعلی و محمدبن عبداللََّه‌بن عبدالحکيم و جز آنان علم و حديث فراگرفت. (از يادداشت‌ مرحوم دهخدا).
[ مُ لِ ] (اِخ) ابن الحجاج‌بن مسلم‌ القشيری نيشابوری (ولادت 204 هـ .ق. وفات‌ 261 هـ .ق.). مکنی به ابوالحسين و ملقب به‌ امام‌الحافظ. از مردم خراسان و از محدثين‌ بزرگ قرن سوم هجری است. مولدش به‌ نيشابور بود و زندگيش در حجاز و مصر و شام و عراق گذشت. وی را تأليفاتی است که‌ اشهر آنها کتاب «صحيح» می‌باشد که به‌ «صحيح مسلم» شهرت دارد و يکی از کتاب‌ های معتبر در حديث، و از «صحاح سته» است. مسلم در طول 25 سال بالغ بر 12000 حديث در اين کتاب جمع کرده است. کتب‌ ذيل از جمله تأليفات اوست: المسند الکبير، الجامع، الاسماء والکنی، الافراد و الوحدان، الاقران، مشايخ الثوری، تسميه شيوخ مالک‌ و سفيان وشعبه، کتاب المخضرمين، کتاب‌ اولاد الصحابه، أوهام المحدثين، الطبقات، افراد الشاميين، التمييز و العلل. (از الاعلام‌ زرکلی). ابوالحسين مسلم‌بن الحجاج‌بن‌ مسلم‌بن وردبن کوشاد القشيری. در تصحيح‌ المصابيح مسطور است که ولادتش در سنهٔ اربع و مائتين روی نمود و او در خراسان از يحيی‌بن يحيی و اسحاق‌بن راهويه استماع‌ حديث کرد و در ری از محمدبن مهران‌ الجمال و در عراق از احمدبن حنبل و در حجاز از سعيدبن منصور و در مصر از عمروبن شوار، و به چهار واسطه از نبی (ص) روايت حديث کند. وفاتش در شب يکشنبه‌ بيست‌وپنجم رجب سال 261 هـ .ق. در نيشابور اتفاق افتاد و هم در آن شهر مدفون‌ گشت. در تاريخ امام يافعی مذکور است که‌ مسلم صحيح خود را از 300هزار حديث‌ مسموعه تصنيف نمود و ميان علماء اهل‌ سنت در باب تفضيل صحيح بخاری و صحيح‌ مسلم اختلاف است و مشهور است که کتاب‌ بخاری أفقه و کتاب مسلم أحسن سياق را در روايات دارد. (از حبيب السير چ طهران ج 2 ص 280).
[ مُ لِ ] (اِخ) ابن عقبهبن رباح المزنی‌۱. يکی از سرداران معاويه در جنگ صفين و از سرداران يزيدبن معاويه در وقعهٔ حره و جنگ‌ با عبداللََّه‌بن حنظله. وی زمان پيغمبر (ص) را درک کرد و چون در شورش مدينه از مدنيان‌ تعداد بی‌شماری را از دم تيغ گذرانيد به‌ مسرف ملقب گشت. (از اعلام زرکلی و حبيب‌السير چ خيام ج 1 ص 545 و ج 2 صص 128 -129). رجوع به مُسرف شود.
[ مُ لِ ] (اِخ) ابوالعلانيه. رجوع به‌ ابوالعلانيه (مسلم....) شود.
[ مُ لِ ] (اِخ) ابن عقيل‌بن ابی‌طالب‌بن‌ عبدالمطلب‌بن هاشم، مقتول به سال 60 هـ .ق. از اجلهٔ بنی‌هاشم و کسی است که سيدالشهداء او را به لقب ثقه ملقب فرموده. وی صاحب‌ رأی و علم و شجاعت بوده و در مکه اقامت‌ داشت. چون مردم کوفه اطاعت خود را نسبت‌ به امام حسين (ع) اعلام داشتند، حسين‌بن‌ علی(ع) او را روانهٔ کوفه ساخت که به نام آن‌ حضرت از اهالی کوفه بيعت بگيرد و او از قريب 18000 تن بيعت گرفت، اما يزيد، عبيداللََّه‌بن زياد را به حکومت کوفه فرستاد و عبيداللََّه مردم را از بيعت حسين (ع) منع و آنان‌ را متفرق کرد و مسلم را به شهادت رساند. مسلم شوی رقيه دختر حضرت علی (ع) است که مادرش کلبيه بود. (از اعلام زرکلی و يادداشت مرحوم دهخدا).
[ مُ لِ ] (اِخ) ابن عوسجهٔ اسدی. از طايفهٔ بنی‌اسد و از شهدای واقعهٔ کربلا در روز عاشوراست.
[ مُ لِ ] (اِخ) ابن قريش‌بن بدران‌ العقيلی، ملقب به شرف‌الدوله و مکنی به‌ ابوالمکارم. در موصل و ديار ربيعه و مضر امارت داشت. وی شيعی‌مذهب بود. و بعد از وفات پدر به سال 453 هـ .ق. به امارت رسيد و مدت 35 سال حکومت کرد و در اين مدت‌ بر حلب و برخی از نواحی روم استيلا يافت و در جنگی که با سليمان قتلمش کرد او را به‌ قتل رساند، ولی خود نيز در اين محاربه کشته‌ شد، و به روايتی خادمش او را در حمام خفه‌ کرد به سال 478 هـ .ق. (الاعلام زرکلی از تاريخ موصل).
[ مُ لِ ] (اِخ) ابن محرز، مکنی به‌ ابوالخطاب، متوفی به سال 140 هـ .ق. از متقدمان در هنر غناء و موسيقی. اصلش‌ ايرانی است. پدرش مقيم مکه و از خدام کعبه‌ بود. مسلم در مکه پرورش يافت، سپس گاه‌ در اين شهر و گاه در مدينه به سر می‌برد و موسيقی را در مدينه فراگرفت و در اين فن‌ براعت يافت، سپس به ايران آمد و موسيقی‌ ايرانی را فراگرفت آنگاه به شام رفت و آهنگ‌های رومی را نيز فراگرفت و از درهم‌ آميختن موسيقی عربی و ايرانی و رومی‌ نوعی موسيقی خاص و جالب به وجود آورد که در الحان و اشعار عرب مورد استفاده قرار گرفت و قبل از وی نظير نداشت و چون‌ شهرتش مقارن با صدر دولت عباسيان بود مورد احترام و توجه آنان واقع گشت و به وی‌ «صنّاج‌العرب» می‌گفتند. در اواخر عمر به‌ جذام گرفتار شد و منزوی گشت. (از الاعلام‌ زرکلی).
[ مُ لِ ] (اِخ) ابن محمود الشيرازی، ملقب به ابوالغنايم و مکنی به ابوالقاسم. وی با ملک معز حکمران يمن که در سال 598 هـ .ق. مقتول گشت معاصر بود و کتاب «عجايب‌ الاسفار و غرايب الاخبار» را به نام وی‌ تصنيف نمود.
[ مُ لِ ] (اِخ) ابن مخشی. رجوع به‌ {P(1) -المری. (الاعلام زرکلی). P}&{$20889$}ابومعاويه (مسلم...) شود.
[ مُ لِ ] (اِخ) ابن‌الوليد الانصاری. شاعر دورهٔ عباسی، متوفی در سال 208 هـ .ق. رجوع به صريع الغوانی شود.
[ مُ سَ‌لْ لَ ] (ع ص) سپرده‌شده. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از دهار). || راضی‌شده به حکم قضا. (از منتهی‌ الارب) (از اقرب الموارد). || تمام‌کرده. (دهار). || حواله شده. || امانت‌داده‌شده. (ناظم الاطباء). || درست‌کرده. (يادداشت‌ مرحوم دهخدا). باورداشته‌شده. (غياث) (آنندراج). مورد قبول. پذيرفته‌: امام امم ناصرالدين که در دين‌ امامت جز او را مسلم ندارم.خاقانی. - ملای مسلم؛ ملای درست‌کاری که همه‌ کس او را قبول داشته باشد. (ناظم الاطباء). || محقق. (ناظم الاطباء). قطعی‌: هيچ‌ کس را از مخلوقات بقاء جاودانه و عمر بی‌کرانه مسلم نيست. (قصص الانبياء ص‌ 229). کس را مباد با من و با درد من رجوع‌ زيرا که درد عشق مسلم خريده‌ام.عطار. || معاف‌شده از تکاليف عرفی. معاف‌شده. (ناظم الاطباء). معاف. (يادداشت مرحوم‌ دهخدا). || معاف از حقوق ديوانی‌: من‌ به نزديک امير جده شدم و با من کرامت کرد و آنقدر باجی که به من می‌رسيد از من معاف‌ داشت و نخواست، چنانکه از دروازه مسلم‌ گذر کردم‌۱. (سفرنامهٔ ناصرخسرو چ‌ دبيرسياقی ص 118). قم را مساحت کرد به‌ سه هزارهزار درهم و کسری و رفع آن‌ بنوشت، پس از آن که حصصی معافه و مسلمه که در دستهای مردم بود که آن را مساحت نميکردند وضع کرد و معاف و مسلم‌ داشت. (تاريخ قم ص 105). || رهائی‌يافته. (ناظم الاطباء). رها: حالی ذات او از مشقت فاقه... مسلم گردد. (کليله و دمنه).|| سلامت‌داشته‌شده. (آنندراج) (غياث). کامل و صحيح و سالم و تندرست و درست و بی‌عيب. (ناظم الاطباء). ايمن. سالم. (يادداشت مرحوم دهخدا): هرگاه که متقی در کار اين جهان گذرنده تأملی‌ کند... سخاوت را با خود آشنا گرداند تا از حسرت مفارقت متاع غرور مسلم ماند. (کليله و دمنه). آدمی از حادثه بی‌غم نيند بر تر و بر خشک مسلم نيند.نظامی. خط به جهان درکش و بی غم بزی‌ دور شو از دور مسلم بزی.نظامی. خردی گزين که خردی ز آفت مسلم است‌ کشتی چو بشکند چه زيان تخته‌پاره را. وحيد قزوينی. || تسليم‌شده. گردن‌نهاده. مطيع. منقاد. (يادداشت مرحوم دهخدا). تصرف‌شده. ضبطشده. به تصرف درآمده‌: امروز مرا مسلم آمد در ملک سخن خدايگانی.خاقانی. نيست اقليم سخن را بهتر از من پادشا در جهان ملک سخن‌رانی مسلم شد مرا. خاقانی. خسروا ملک بر تو خرم باد کل گيتی تو را مسلم باد. ؟ (سندبادنامه ص 11). صلاح آن است که به قهستان که اقطاع قديم‌ آل‌سيمجور است مقام افتد تا من به ملک‌ فرستم و ولايت هرات و ايالت آن نواحی‌ مقرر و مسلم گردانم. (ترجمهٔ تاريخ يمينی‌ ص 197). چون ... ولايت خوارزم و جرجانيه او را مسلم شد خواهر سلطان را در نکاح آورد. (ترجمهٔ تاريخ يمينی ص 403). درويش را که ملک قناعت مسلم است‌ درويش نام دارد و سلطان عالم است. ناصر بخاری. هارون‌الرشيد را چو ملک و ديار مصر مسلم‌ شد گفتا... (گلستان). تو عاشقان مسلم نديده‌ای سعدی‌ که تيغ بر سر و سر بنده‌وار در پيشند. سعدی. || خاص. در اختيار. بی‌منازع‌: شاهنشه گيتی ملک عالم مسعود کاين نام بدين معنی او راست مسلم.فرخی. بر خلق جهان تفاخر امروز خاقانی را مسلم آمد. امام مجدالدين خليل. ملک علام می‌فرمايد يا داود ملک عالم بر تو مسلم گردانيدم. (قصص الانبياء ص 53). || خاص. اختصاصاً. مخصوص‌: پدر گفت: ای پسر! منافع سفر... بسيار است‌ وليکن مسلم پنج طايفه راست... (گلستان‌ سعدی). مسلم جوان راست برپای جست‌ که پيران برند استعانت به دست. سعدی (گلستان). خدای راست مسلم بزرگواری و لطف‌ که جرم بيند و نان برقرار می‌دارد. سعدی (گلستان). || آماده. مهيا: هر آنچ اين را بود آن را مهيا هر آنچ آن را بود اين را مسلم. سعدی (هزليات). || مجاز. مشروع. جايز. روا: در حرم هرکس در آيد ليک از روی شرف‌ نيست يک کس را مسلم در حرم کردن شکار. سنائی. نيم‌شب پنهان به کوی دوست گمنامان شوند شهره‌نامان را مسلم نيست پنهان آمدن. خاقانی. آن را مسلم است تماشا به باغ عشق‌ کو خيمهٔ نشاط به صحرای غم زند. خاقانی. خرج فراوان کردن کسی را مسلم است که‌ دخل معين داشته باشد. (گلستان سعدی). نصيحت پادشاهان کسی را مسلم است که بيم‌ سر ندارد يا اميد زر. (گلستان). مسلم کسی را بود روزه داشت‌ که درمانده‌ای را دهد نان و چاشت. سعدی. - مسلم‌الانصاف؛ نگاهدارندهٔ عدالت و انصاف. (ناظم الاطباء). - مسلم‌الثبوت؛ کاملاً قطعی و محقق. - مسلم بودن؛ قطعی بودن. محقق‌ بودن‌: دعوی گريه مسلم نبود بر تو اگر غوطه در قطرهٔ اشکی ندهی دريا را. محمديوسف. - مسلم داشتن؛ تخصيص دادن. واگذاردن‌: زکريا را هيچ فرزند نبود مريم‌ را به وی مسلم داشتند. (قصص الانبياء ص‌ 180). - || پذيرفتن. امری را قبول کردن‌: همگان بيعت کردند با يوسانوس و شاپور او را مسلم داشت بعد مال و خزانه و اسباب‌ لليانوس بستد. (فارسنامهٔ ابن‌بلخی ص‌ 71). - || باور داشتن‌: وگر گوئی که ميل خاطرم هست‌ من اين دعوی نمی‌دارم مسلم.سعدی. نوح را معجزه آن وقت مسلم دارند که ز دريای محبت به کران می‌آيد. زمانی يزدی (از آنندراج). - || حجت دانستن کسی را. - مسلم شدن؛ محقق شدن و به راستی‌ ثابت گشتن. (ناظم الاطباء): خوبيت مسلم است و ما را صبر از تو نميشود مسلم. سعدی (ترجيعات). از دو حرف قالبی کز ديگران آموخته‌ست‌ دعوی گفتار بر طوطی مسلم کی شود. صائب. - || ثابت شدن. قطعی شدن‌: در اين صورت اگر تو هيچ حرف و صوت ميخواهی‌ مسلم شد که بی‌معلول نبود علتی پيدا. ناصرخسرو. - || حاصل شدن. به دست آمدن‌: سعدی اينک به قدم رفت و به سر بازآمد مفتی ملت اصحاب نظر بازآمد. چون مسلم نشدش ملک هنر چاره نديد به گدائی به در اهل هنر بازآمد. سعدی (قصائد). - || مختص گشتن‌: {P(1) -موهم معنی رها و آزاد نيز هست. P}{$20890$}ترحم را عنان گير ای محبت شرم دار از دل‌ مکن مشق ستم کاين شيوه بر گردون مسلم شد. طالب آملی (از آنندراج). - مسلم کردن؛ محقق کردن. (ناظم‌الاطباء): تا در الفت به روی آشنايان بسته‌ايم‌ جنت دربسته را بر خود مسلم کرده‌ايم. صائب (ديوان چ قهرمان ص‌2632). - || ثابت نمودن. (ناظم الاطباء). - || معافی بخشيدن. (ناظم الاطباء): مسلم کرد شهر و روستا را که بهتر داشت از دنيا دعا را.نظامی. - مسلم گرداندن؛ مسلم گردانيدن. ثابت‌ کردن. قطعی کردن. - || محفوظ داشتن. مصون داشتن‌: به صلاح حال و مال تو آن لايق‌تر که به گناه‌ اقرار کنی و به توبت و انابت خود را از تبعت‌ آخر مسلم گردانی و بازرهی. (کليله و دمنه چ‌ مينوی ص 150). - مسلم گردانيدن. رجوع به ترکيب مسلم‌ کردن شود. - مسلم گرديدن؛ مسلم گشتن. مسلم شدن. رجوع به ترکيب مسلم شدن شود. - مسلم گشتن؛ مسلم گرديدن. مسلم شدن. - || مطيع شدن‌: ملک و لشکر و رعيت او را مسلم گشت. (سلجوقنامه ص‌ 30). و رجوع به ترکيب مسلم شدن در معنی دوم شود. - مسلم ماندن؛ قطعی شدن. ثابت ماندن. - || محفوظ ماندن. مصون گرديدن‌: من واثقم که اگر تفحص به‌سزا رود از بأس‌ ملک مسلم مانم. (کليله و دمنه).
[ مُ سَ‌لْ لِ ] (ع ص) کسی که صحيح و سالم نگاه می‌دارد. || کسی که حمايت‌ ميکند رهائی و آزادی را. || آن که‌ می‌سپارد چيزی را به کسی. || آن که تسليم‌ ميشود و گردن می‌نهد به عدالت ديگری. || کسی که سلام ميکند و ادای دعا و تهنيت‌ می‌نمايد. || آن که به خوبی و خوشی ياد ميکند مرده و فوت‌شده را و عليه‌السلام‌ ميگويد. || جارچی صلح. || نايب حاکم‌ جديد که تا ورود آن حاکم به مقر حکومت‌ خود از وی نيابت ميکند. (ناظم الاطباء).

کلمات هم‌قافیه با «مسلم»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «لم» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید