معنی مسعر
5 بازدید
[ مَ عَ ] (ع اِ) اسم مکان است از سَعر. (از اقرب الموارد). رجوع به سعر شود. || جای باریک از دم شتر. ج، مَساعِر. (از اقرب الموارد). مُسعَر. (منتهی الارب).[ مِ عَ ] (ع اِ) آنچه آتش را بوسیلهٔ آن برانگیزانند. (از اقرب الموارد). فروزینهٔ آتش و آتشکاو و آهن و جز آن. (منتهی الارب). آتش افروزنه و تنورآشور. (دهار). مسعار. محضب. محضاء. محضج. استام. ج، مَساعر. (دهار). || (ص) برانگیزندهٔ حرب، گویی که آلتی است در برانگیختن و شعله ور ساختن آن. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب). جنگ انگیز. || دراز و گردن دراز. (از منتهی الارب). گردن که دراز باشد. (از اقرب الموارد). || سخت و درشت. (منتهی الارب). شدید. (اقرب الموارد). || اسب که پایها متفرق اندازد و اینجا و آنجا زند و صبر نکند. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || کلب مسعر؛ سگ هار. (از اقرب الموارد).[ مُ عِ ] (ع ص) برانگیزندهٔ حرب و آتش. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به اسعار شود. || تعیین کنندهٔ نرخ و سعر. (از اقرب الموارد).[ مُ عَ ] (ع اِ) جای باریک از دم شتر. (منتهی الارب). مَسعَر. و رجوع به مسعر شود.[ مُ سَ عْ عِ ] (ع ص) نعت فاعلی از تسعیر. رجوع به تسعیر شود. برانگیزندهٔ حرب و آتش. || تعیین کنندهٔ سعر و نرخ. (از اقرب الموارد). نرخ گذار. || حاکم و متصرف در امور. (منتهی الارب).[ مُ سَ عْ عَ ] (ع ص) نعت مفعولی از تسعیر. نرخ نهاده و قیمت تعیین شده. (ناظم الاطباء). و رجوع به تسعیر شود.[ مِ / مَ عَ ] (اِخ) ابن کدام بن ظهیر هلالی عامری رواسی، مکنی به ابوسلمة. از ثقات اهل حدیث و از اهالی کوفه بود. و به سبب ثقتی که بر روایتهای او بوده است به المصحف مشهور بود. وی به سال ۱۵۲ هـ .ق. در مکه درگذشت. (از الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۱۰۹ از تهذیب التهذیب).[ مِ / مَ عَ ] (اِخ) ابن مهلهل خزرجی ینبوعی، مکنی به ابودلف. جهانگرد مشهور قرن چهارم هجری است و متجاوز از نود سال زیسته است و بیشتر عمر را به گردش در بلاد مختلف سپری کرده. وی از اطرافیان صاحب بن عباد به شمار میرفت. قصیده ای دارد مشهور به «ساسانیه» به زبان محلی عصر عباسی که ثعالبی آن را مشروحاً آورده است. ابودلف در حدود سال ۳۹۰ هـ .ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۱۰۹ از یتیمة الدهر). مرحوم دهخدا در یادداشتی می نویسد: ابودلف کذاب بی عدیلی است. یاقوت از رحلهٔ او نقل می کند. کتاب او اخیراً در ایران طبع شده است.
کلمات همقافیه با «مسعر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عر» برای سرودن شعر