معنی مسرع
6 بازدید
[ مِ رَ ] (ع ص) مرد شتابنده بسوی خیر یا شر. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ مُ رِ ] (ع ص) کوشنده در سیر و حرکت. (از اقرب الموارد). شتاب کننده. (غیاث) (آنندراج). شتابان و چست و چالاک و جلد و تیز. (ناظم الاطباء). و رجوع به اسراع شود: نامه فرمودیم با رکابداری مسرع تا از آنچه ایزد عز و جل میسر کرد... واقف شده آید. (تاریخ بیهقی ص ۲۰۸). نامه ها فرستی [ حصیری ] با قاصدان مسرع. (تاریخ بیهقی ص ۲۱۱). اعیان روزگار دولت وی... قاصدان مسرع فرستادند. (تاریخ بیهقی ص ۲۴۷). نامه ها در آن باب... به مشافهه به اطراف گسیل کردند و سواران مسرع رفتند. (تاریخ بیهقی ص ۳۳۰). || (اِ) پیک تیزرفتار. (غیاث) (آنندراج). قاصد. چاپار: نایبان داشتی در همه ممالک و بریدگان و مسرعان بسیار تا از همه جوانب آنچه رفتی و تازه گشتی معلوم او میگردانیدی. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۹۳). مسرع عزم او بر فلک گذر کرد. (سندبادنامه ص ۱۲). در وقت مسرعی به جلاد فرستاد. (سندبادنامه ص ۲۲۶). از حال ایلک و تورد او در عرصهٔ ملک به سلطان مسرعان دوانید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۶۳). مسرعی به پدر دوانید [ سیف الدوله ] و از احوال رسیدن ایشان اعلام داد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۱۶). صاحب کافی اسماعیل بن عباد مسرعان دوانید و نوشته ها نوشت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۵۹). ایشان در خفیه مسرعان به بغداد و روم و شام می فرستادند. (جهانگشای جوینی). از راه اشقاق و طلب وفاق مسرعان در مقدمه فرستادیم. (جهانگشای جوینی). - مسرع چرخ؛ کنایه از ماه است که به عربی قمر گویند. (برهان).
کلمات همقافیه با «مسرع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رع» برای سرودن شعر