معنی مسح کردن
5 بازدید
[ مَ کَ دَ ] (مص مرکب) بسودن. لمس کردن. مس کردن. تمسح. مسح. (از منتهی الارب). و رجوع به مسح شود. || در اصطلاح فقهی، در وضو مالیدن کف دست تر بر سر و دو پا. رجوع به مسح شود: تیمم؛ مسح کردن دو دست و روی به خاک. (دهار). نثنثة؛ مسح کردن دست را. (از منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «مسح کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر