معنی مسحاة
4 بازدید
[ مِ ] (ع اِ) بیل آهنی و کلند. (منتهی الارب). بیل آهنین. (دهار). وسیله ای از آهن که زمین را بدان پاک کنند. (از اقرب الموارد). مسحات. مقحاة. مجرفة. بیلچه. خاک انداز. استام. خیسه. چمچه. کمچه. ج، مَساحی. (اقرب الموارد) (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «مسحاة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اة» برای سرودن شعر