معنی مستوفی
9 بازدید
[ مُ تَ فا ] (ع ص) نعت مفعولی از استیفاء. حق که بطور کامل گرفته شده باشد. (از اقرب الموارد). || کامل. جامع. مفصل. به تفصیل : شرح و تفصیل آن مستوفی بیاورده. (کلیله و دمنه). علماء عصر و فضلاء دهر را جمع کرد تا در تفسیر قرآن مجید... تصنیفی مستوفی کردند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۵۳). و رجوع به استیفاء شود.[ مُ تَ ] (ع ص، اِ) مستوفٍ. نعت فاعلی از استیفاء. آنکه حق خود را بطور وافی و کافی بگیرد. (از اقرب الموارد). || تمام را فراگیرنده. (از منتهی الارب) (غیاث) (آنندراج). و رجوع به استیفاء شود. || سر دفتر اهل دیوان که از دیگر محاسبان حساب گیرد. (غیاث) (آنندراج). سرآمد دفترداران مالیهٔ یک مملکت. سرآمد دفترداران باج و خراج. آمارگیر. آماره گیر. آمارگیره. محاسب متصدی دخل و خرج و حساب درآمد و هزینه : بگوید مستوفیان را تا خط بر حاصل و باقی وی کشند. (تاریخ بیهقی ص ۱۲۴). مستوفی و کدخدای وی را [ اریارق را ] که گرفته بودند آنجای آوردند و درها بگشادند و بسیار نعمت برداشتند. (تاریخ بیهقی ص ۲۲۸). گفت [ مسعود ] برپسرت [ ابواحمد ] مستوفیان چند مال حاصل فرود آورده اند گفت شانزده هزار دینار. (تاریخ بیهقی). مستوفی ممالک مشرق نظام دین کز کلک تست تیر فلک را مسیر تنگ. سوزنی. چون وزیر و میر و مستوفی تو باشی کی بود مدحت آرای وزیر و میر و مستوفی ذمیم. سوزنی. مستوفی عقل و مشرف رای در مملکت تو کارفرمای.نظامی. صرف کرد آن همه به بی خوفی فارغ از مشرفان و مستوفی.نظامی. پدر جدم مرحوم امین الدین نصیر مستوفی که در عهد سلاجقه مستوفی دیوان سلاطین عراق بوده... (نزهةالقلوب ج ۳ ص ۴۸). ناظر مهر نموده به مستوفی ارباب التحاویل سپارند. (تذکرةالملوک چ دبیرسیاقی ص ۱۱). شغل مشارالیه [ مستوفی سرکار غلامان ] آن است که سر رشتهٔ نفری و تاریخ صدور ارقام ملازمت و قدر مواجب و... درست میداشته. (تذکرةالملوک ص ۳۸). || مفتش حساب. || امین حساب. (ناظم الاطباء).[ مُ تَ ] (اِخ) احمدبن حامدبن محمد اصفهانی از رؤسای دولت سلجوقی و عم عماد اصفهانی کاتب. رجوع به احمد... شود.[ مُ تَ ] (اِخ) (حمداللََّه ...) خواجه احمدبن ابی بکر قزوینی. مورخ قرن هشتم هجری. رجوع به حمداللََّه مستوفی شود.
کلمات همقافیه با «مستوفی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فی» برای سرودن شعر