معنی مستهان
7 بازدید
[ مُ تَ ] (ع ص) نعت مفعولی از استهانة. ذلیل و خوار و سبک در نظر مردم. (غیاث) (آنندراج). خوارمایه. خوار داشته. سبک شمرده شده : پوست دنبه یافت مردی مستهان هر صباح او چرب کردی سبلتان. مولوی (مثنوی). فلسفی منطقی مستهان میگذشت از سوی مکتب آن زمان. مولوی (مثنوی). خون کند دل را ز اشک مستهان برنویسد بر وی اسرار آنگهان. مولوی (مثنوی). رو به یک زن کرد و گفت ای مستهان هین چه بسیارند این دخترچگان. مولوی (مثنوی). - مستهان به؛ تحقیر شده و مورد استهزاء و استخفاف قرار گرفته. (از اقرب الموارد). - مستهان داشتن؛ خوار کردن : و آن گروه دیگر از نصرانیان نام احمد داشتندی مستهان.مولوی (مثنوی). - مستهان گشتن؛ ذلیل شدن. خوار شدن : مستهان و خوار گشتند از فتن از وزیر شوم رای شوم فن.مولوی (مثنوی).
کلمات همقافیه با «مستهان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر