معنی مستمندی
6 بازدید
[ مُ مَ ] (حامص مرکب) مستمند بودن. غمگین بودن. || محتاج بودن. احتیاج داشتن. رجوع به مستمند شود: گفتی به پرسش تو چو آیم چه آورم رحمی بیار بر من و بر مستمندیم. کمال خجندی.
کلمات همقافیه با «مستمندی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دی» برای سرودن شعر