معنی مستمر
6 بازدید
[ مُ تَ مِ رر ] (ع ص) نعت فاعلی از استمرار. درگذرنده و رونده. (از اقرب الموارد). || دائمی و پایدار و پی درپی و رونده بر یک روش و حالت واحد چنانکه گویند عادت مستمر. (از اقرب الموارد). استوار و روان و پیوسته و دائم. (غیاث) (آنندراج). پایا. جاری : هرگاه این رسم مستمر گشت همگنان در سر این غفلت شوند. (کلیله و دمنه). در میان هنود قاعدهٔ مستمر است که هر پادشاه که در دست اهل اسلام اسیر شد پادشاهی را نشاید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۴۷). این جهان و ساکنانش منتشر آن جهان و سالکانش مستمر. مولوی (مثنوی). عمر همچون جوی نو نو می رسد مستمری می نماید در جسد. مولوی (مثنوی). شانزده یک از وجه و اصلی سرکار خاصهٔ شریفه در وجه معیرالممالک از قدیم الایام الی الآن مقرر و مستمر است. (تذکرةالملوک چ دبیرسیاقی ص ۲۴). - مستمرشکل؛ به شکل چیزی یکپارچه و متصل و ممتد و جاری : آن ز تیری مستمرشکل آمده است چون شرر کش تیز جنبانی بدست. مولوی (مثنوی). - سِحر مستمر؛ جادوی سخت استوار. یا جادوی باطل و رونده. (منتهی الارب). جادوی محکم و قوی. (از اقرب الموارد): {/Bوَ إِنْ یَرَوْا آیَةً یُعْرِضُوا وَ یَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ. ۱-۹۵۴:۲/}(قرآن ۵۴/۲). - یوم نحس مستمر؛ روز سخت نحس یا روز پیوسته بدی یا روز تلخ یا روز نافذ و گذرنده بر آنچه مأمور و مسخرشده یا روز چهارشنبهٔ آخر ماه. (منتهی الارب): {/Bإِنََّا أَرْسَلْنََا عَلَیْهِمْ رِیحاً صَرْصَراً فِی یَوْمِ نَحْسٍ مُسْتَمِرٍّ.۱-۹۵۴:۱۹/} (قرآن ۵۴/۱۹). || توانا بر حمل چیزی. || آنکه کار او استوار شده باشد از پس تباهی. || توبه کننده و صالح شونده. || تلخ و مُرّ یابنده چیزی را. (از اقرب الموارد). و رجوع به استمرار شود.[ مُ تَ مَ رر ] (ع ص) نعت مفعولی از استمرار. || بعیدالمستمر؛ مرد استوار در پیکار که بستوه نیاید. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || تلخ یافته شده. و رجوع به استمرار شود.
کلمات همقافیه با «مستمر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مر» برای سرودن شعر