معنی مستقیم
4 بازدید
[ مُ تَ ] (ع ص) نعت فاعلی از استقامة. راست و معتدل. (منتهی الارب). معتدل. (از اقرب الموارد). راست که ضد کج باشد. (غیاث) (آنندراج). رجوع به استقامة شود: یکی را حب جاه از جادهٔ مستقیم به بیراه افکنده. (کلیله و دمنه). بنوشته هفت چرخ و رسیده به مستقیم بگذشته از مسافت و رفته به منتها.خاقانی. اشکال هندسی چون مثلثات و مربعات و کثیرالاضلاع و مدور و مقوس و منحنی و مستقیم برکشید. (سندبادنامه ص ۶۵). اگر جاده ای بایدت مستقیم ره پادشاهان امید است و بیم. سعدی (بوستان). - خط مستقیم؛ خط راست بدون اعوجاج. (ناظم الاطباء): خط مستقیم کوتاهترین خطی میان دو نقطه که انتهاء او اند. (التفهیم). - سطح مستقیم؛ سطح راست : سطح مستقیم کوتاه ترین سطحی میان دو خط که نهایت او اند. (التفهیم). - صراط مستقیم؛ راه راست. راه درست. راه صحیح. - معاء یا رودهٔ مستقیم ؛ نام یکی از امعاء غلاظ، و آن معاء ششم از امعاء سته است و نام دیگر آن سرم. روده ای که مخرج ثفل است. مقعده. (یادداشت مرحوم دهخدا). رودهٔ راست. راست روده. و رجوع به روده شود. || هر چه که راست استاده باشد. (غیاث) (آنندراج). راست. ایستاده. افراشته و قائم. - مستقیم القامه؛ برافراشته بالا. (ناظم الاطباء). || استوار و برقرار و نیک برقرار شده. (ناظم الاطباء). پای برجا: مستقیم بودن خود را بر ستوده تر روشها در طاعت او... (تاریخ بیهقی ص ۳۱۴). چون سلطان مسعود را به هراة کار یکرویه و مستقیم گشت.... (تاریخ بیهقی ص ۲۵۰). امیرالمؤمنین این نبشته را فرستاد در حالتی که همهٔ کارها مستقیم شده بود. (تاریخ بیهقی ص ۳۱۲). از ری نامه ها رسیده بود که کارها مستقیم است. (تاریخ بیهقی ص ۲۶۳). خوارزمشاه آلتونتاش را بفرمائیم تا پشت به خوارزم و رو به ماوراءالنهر کند با لشکری قوی که کار خوارزمشاه مستقیم است. (تاریخ بیهقی ص ۳۴۳). اولیاء دولت را بر حفظ مصالح آن ملک مستقیم و مستدیم بداشت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۶). رتبت روضهٔ کرم و نوال که در خدمت وی خردمندان هماره مقیم و مستقیم و مستفید آمدندی با خشکی درآمیخت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۴۴). کار عالم بنظام رسید و امور ملک مستقیم شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۶۸). وزیر ابوالمظفر برغشی بر قاعدهٔ خویش در مسند وزارت مقیم و مستقیم بود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی، نسخهٔ خطی). || یک سر. یک راست. (یادداشت مرحوم دهخدا). || درست. صحیح : {/Bوَ زِنُوا بِالْقِسْطََاسِ اَلْمُسْتَقِیمِ . ۶-۹۱۷:۳۵*/}(قرآن ۱۷/ ۳۵، ۲۶/۱۸۲). چو آهنگ بربط بود مستقیم کی از دست مطرب خورد گوشمال. سعدی (گلستان). || سالم. (یادداشت مرحوم دهخدا): مزاج اگرچه مستقیم بود اعتماد بقا را نشاید. (گلستان سعدی). - مستقیم بنیت؛ تن درست. صحیح. سالم : آنگاه دایهٔ مستقیم بنیت معتدل هیئت لطیف طبیعت کریم جبلت بیاوردند. (سندبادنامه ص ۴۳). - مزاج مستقیم؛ مزاج ثابت و برقرار. (ناظم الاطباء). || آنکه مقصود و مراد خوش دارد. || امین و درست. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «مستقیم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یم» برای سرودن شعر